حضرت ابوالفضل (ع) ,مرقد حضرت ابوالفضل (ع),سرداب مرقد حضرت ابوالفضل,شگفتي هاي حرم حضرت ابولفضل

حضرت ابوالفضل (ع) ,مرقد حضرت ابوالفضل (ع),سرداب مرقد حضرت ابوالفضل,شگفتي هاي حرم حضرت ابولفضل

تبلیغات


جايي كه قلب آنجاست(20)

منتظر و دلواپس نگاهش كردم اما او جمله اش را تمام نكرد بنابراين از فرصتي كه پيش آمده بود استفاده كردم و با لحن مرددي پرسيدم : از كجا فهميدي كه اون گردنبند سهراب ؟

سامان نگاهش را از من گرفت و به سمت پنجره چرخاند لحظاتي بعد دوباره نگاهم كرد و گفت ، چند شب پيش تو باشگاه زنجيرش پاره شد . من اونجا بودم

جواب سوالم را گرفته بودم براي همين از ترس اينكه سامان سوالي ديگري در اين باره بپرسد پيش دستي كردم و گفتم :

- باشگاه مي ريد ؟ چه رشته اي .

سامان شانه اي بالا انداخت و گفت : گاهي اسكواش ، گاهي تنيس .

و بلافاصله با سوالش به من فهماند كه : " اگه فكر كردي مي توني از زيرش در بري ، كور خوندي "

- گردنبندو ... خود سهراب بهت داد ؟

من فقط سرم را تكان دادم و او ديگر حرفي نزد بقيه راه در سكوت طي شد و اين سكوت آزار دهنده و سنگين تا زماني كه پشت ميز رستوران نشستيم همچنان ادامه داشت . بعد از سفارش غذا ، سامان دست هايش را روي ميز گذاشت و همراه با لبخند كمرنگي گفت : ولي جالبه ها . تو الان دو گردنبند عين هم داري . به نظر مي رسه بايد شيفتي ازشون استفاده كني .

يكي من ، يكي اون ... دو تا من ، يكي اون ... يكي من ، باز دوباره يكي من .

لبخندي كنترل نشده به لب زدم و وقتي كه سكوت كرد گردنبندش را از گردنم باز كردم و روي ميز گذاشتم : سامان ... كاري كه تو كردي ... برام خيلي ارزشمنده . اما ... بهتره كه اين پيش تو باشه .

سامان لبخند محوي به لب زد و پرسيد : چرا ؟ نو كه اومد به بازار كهنه مي شه دل آزار ؟

با لحن شتابزده اي گفتم : نه . مسئله اين نيست .

لبخند از روي لب هاي سامان محو شد با لحن گرفته اي پرسيد ، پس چيه ؟

گردنبند را به سمتش هل دادم و گفتم : سامان تو قراره وقتي بزرگ شدي اين گردنبند را بدي به همسرت .

سامان از اين حرف من به خنده افتاد و من متوجه بيان اشتباهم شدم . سامان انگشتش را پشت لبش كشيد و گفت :

- حالا كو تا بزرگ بشم . تا اون موقع باشه پيش تو امانت .

- اما ...

سامان گردنبند را بار ديگر به سمت من هل داد و گفت : من هديه اي را كه دادم ، هرگز پس نمي گيرم . اينو سهراب بهت نگفته .

درمانده نگاهش مي كردم كه از پشت ميز بلند شد و گفت ، معذرت مي خوام . مي رم دستشويي دستامو بشورم .

كارم از ريشه اشتباه بود و من به خاطر اين بي فكري به خودم لعنت فرستادم و در دل خودم را سرزنش كردم : " خواستي ابروشو درست كني ، چشمشم كور كردي . اَه . "

سر خورده و دمق ، گردنبند را از روي ميز برداشتم و بار ديگر آن را به گردنم آويختم .

بعد از ظهر زماني كه به ويلا برگشتم هوا كاملا گرفته و ابري بود و همه به نوعي تحت تاثير شرايط جوي كسل و افسرده به نظر مي رسيدند . طولي نكشيد كه باران گرفت و تا شب بي وقفه باريد . شب بعد از شام پدر بزرگ براي استراحت به اتاقش رفت و دايي ها براي صحبت در مورد مسائل كاري شركت به طبقه بالا رفتند . زن دايي ها در حالي كه با تپه ي بزرگي از باقلا و لوبيا سبز خودشان را مشغول كرده بودند آرام آرام گپ مي زدند . بچه ها دور آتش شومينه جمع بودند . پسرها پچ پچ مي كردند و سر به سر هم مي گذاشتند . آيدا هم با كتابي از نويسنده محبوبش ، خودش را مشغول كرده بود . آرام و بي صدا كنارش نشستم . سر برداشت و به رويم لبخند زد . جواب لبخندش را با لبخند دادم و گفتم :

- چي مي خوني ؟

آيدا طوري كتاب را بالا گرفت تا من بتوانم جلدش را ببينم آرام زير لب زمزمه كردم : خاكستر رُز ؟

آيدا سرش را تكان داد و گفت : توصيه مي كنم حتما بخونيش . فوق العاده است . ببين شروعش اينه " عشق صداي فاصله هاست . صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند . " قشنگه نه ؟

سرم را تكان دادم و گفتم : بله زيباست .

صهبا در حالي كه با استكاني نيمه پر از آب پشت اُپن آشپزخانه ايستاده بود پرسيد : كي مي خواد بدونه تو چند سالگي ازدواج مي كنه ؟

پسرها خنديدند اما صهبا بدون توجه به آنها به سمتمان آمد و مقابل شومينه روي زمين چهار زانو زد .

- هر كي مايله بياد جلو . رز اول تو بيا .

مردد نگاهش كردم و گفتم : چه كار كنم ؟

صهبا با دست به سمت راستش اشاره كرد و گفت : بيا بشين اينجا . مي گم بايد چي كار كني .

از جايم بلند شده بودم كه سامان هم سر پا ايستاد و گفت : منم هستم . و به دنبال او آرش : منم همين طور .

آيدا كتابش را روي مبل گذاشت و از جايش بلند شد : منم .

صهبا هيجان زده رو به سهراب كرد و گفت ، تو چي سهراب . نمي ياي ؟ بيا محافظه كار ضرر نمي كني .

عاقبت سهراب هم به جمع ما پيوست همگي روي زمين دور صهبا نشسته بوديم كه نفس عميقي كشيد و گفت ، همين اول گفته باشم مسخره بازي نيستا . اگه كسي بخنده جواب اشتباه در مي يايد . سامان با تواَم . تو هم همين طور آرش خان . هرهر و كركر ممنوع .

آرش غر زد : خوب حالا شروع كن بينيم حوصله مون سر رفت .

 

صهبا سرش را تكان داد و گفت خيلي خوب ساكت ! بذارين اول توضيح بدم . اول يه انگشتر به من بدين . ترجيحا حلقه باشه . هر چي ساده تر بهتر .

 

آيدا بلافاصله انگشترش را داد صهبا استكان را بالا گرفت و گفت : خوبه . حالا يكي يه تار مو از كله هاتون بكنين . ترجيحا بلند باشه .

 

آرش غر زد ، برو بينيم بابا ، ترجيحا . ترجيحا . مردم مي رن خداد تومن پول مي دن مو مي كارن ، اون وقت ما ...

 

سامان ميان حرفش دويد و گفت ، خوب حالا . اين قدر كِنس نباش آرش . تو كه روزي ده بار گيسات تو چنگولاي صهبا ريشه كن مي شه حالا اين يه دونه هم روش .

 

بعد رو به صهبا كرد و ادامه داد : اصلا صهبا خودشو بتكونه ، همه رقمي مو پيدا مي شه . صهبا جان ، قربون دستت يه زحمتي بكش شايد منم از زحمت مو كندن نجات دادي .

 

صهبا غر زد : اصلا به من چه . رز تار موت آماده است ؟

 

يك تار مو از سرم جدا كردم و به دستش دادم به دنبال من بقيه هم به تقلا افتادند و با تار مويي در دست منتظر نشستند صهبا تار مويم را گرفت و گفت ، بسيار خوب . اين كارو مي كنيم . شما استكانو مي ذارين رو ساعد دست چپتون . دقيقا اينجا ، روي نبضتون . بعد من تار موتونو به اين حلقه گره مي زنم و بالاي سطح آب بي حركت داخل استكان نگه مي دارم حلقه خودش كم كم شروع به حركت پاندولي مي كنه اون قدر عقب جلو مي ره كه به ديواره ي استكان مي خوره اون وقت ما مي شماريم . هر چند بار كه حلقه به استكان خورد و صدا كرد مي شه سني كه شما تو اون سن ازدواج مي كنين .

 

پسرها زير لبي مي خنديدند اما هر بار كه نگاه صهبا به سمتشان مي چرخيد نيش هايشان خود به خود جمع مي شد و محتاطانه سر تكان مي دادند . صهبا اول از همه كارش را با من شروع كرد . استكان را روي مچ دستم گذاشت و تار مويم را به حلقه گره زد بعد نفس عميقي كشيد و گفت ، خيلي خوب شروع مي كنيم . همه تمركز كنين .

 

سامان كمي خودش را جلو كشيد و چشم هايش را تنگ كرد : تمركز مي كنيم .

 

و بعد صهبا كارش را شروع كرد طولي نكشيد كه حلقه شروع به نوسان كرد و بعد ضربه ها شروع شد همه زير لب ضربه ها را مي شمرديم . يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، ... بيست ودو ، بيست و سه ، بيست و چهار ، بيست و چهار ، بيست و چهار ... كم كم حلقه از نوسان افتاد و در نهايت سر جايش ايستاد .

 

صهبا سرش را بالا گرفت و درست مثل اينكه فتح بزرگي كرده باشد ندا داد : بيست و چهار ! رز تبريك مي گم . تو سال ديگه عروسي مي كني .

 

از اين حرف صهبا به خنده افتادم و گفتم : واقعا ؟

 

صهبا قاطعانه جواب داد : ضمانت مي كنم . اين يه روش آزمايش شده است .

 

آيدا هيجان زده مچ دستش را جلو آورد و گفت : حالا من . صهبا شروع كن .

 

و صهبا شروع كرد و ما دوباره شمرديم . " بيست و سه "

 

صهبا نفس عميقي كشيد و گفت : سه سال ديگه آيدا . برو بذار باد بياد . بعدي .

 

تعداد ضربه هاي آرش به بيست و هفت رسيد و او ناراضي زير لب غر زد : اُي بخشكي شانس . بيست و هفت تا ؟!

 

صداي سه تا از ضربه هاش ضعيف بود نيم حساب نمي شن ؟

 

سامان او را با فشار آرنجش به عقب هل داد و گفت ، چونه بي چونه . توقف بي جا مانع كسب است . برو رد كارت برو . بعد رو به سهراب كرد و گفت : بده بياد اون زلفچي تو بينيم .

 

سهراب فقط خنديد و سامان در حركتي سريع ، تار مويي از موهاي جلوي سرش جدا كرد و به دست صهبا داد : بفرما مواد لازم آماده است مي توني شروع كني .

 

همان عمليات براي سهراب هم تكرار شد و ما باز با هم شمرديم : " بيست و سه ، بيست و چهار ، بيست و پنج ، بيست و پنج ، بيست و ... "

 

حلقه از حركت ايستاد و صهبا با لحن هيجان زده اي گفت : بيست و پنج ! واي يعني همين امسال . سهراب تو همين امسال عروسي مي كني .

 

بعد استكان را روي زمين گذاشت و ناليد : واي . مامان . حالا من چي بپوشم ؟

 

آيدا بار ديگر استكان را به دست صهبا داد و گفت : خوب حالا تو ام .هنوز سامان مونده .

 

سامان دستش را جلو آورد و با لحن پر شيطنتي گفت ، ببين مي شه يه كاري كني عروسيم به زمستون نيفته . ترجيحا تو فصل بهار باشه بهتره .

 

صهبا غر زد ، اصلا ولش كن اگه مي خواي مسخره بازي كني ...

 

سامان ميان حرفش دويد و گفت ، باشه . جون صهبا اگه مسخره بازي كنم . شروع كن

 

صهبا مشكوكانه نگاهش كرد و بعد كارش را شروع كرد . ما هم مثل دفعات قبل شمرديم : " نوزده ، بيست ، بيست و يك ، بيست و ... بيست و ... ، بيست و دو ، بيست و ... ، بيست و ... "

 

حلقه از حركت ايستاد .

 

- بيست و دو ! يعني من پارسال ازدواج كردم ؟!

 

آرش ميان خنده گفت ، شايدم معني اش اين باشه كه تو سرنوشت تو هيچ ازدواجي وجود نداره . متاسفم سامان تو ديگه نسلت منقرض شد .

 

همه خنديديم و صهبا اعتراض كرد : نخيرم . از بس مسخره بازي در آورد . من كه گفتم اين جوري جوابش اشتباه در مي ياد سامان آهي كشيد و گفت : حرص نخور صهبا جان . من مظلومانه به سرنوشتم تن مي دم اما چيزي كه مهمه اينه كه اگه دقت كرده باشين از اين آزمايش تجربي مي شه چند تا نتيجه گرفت .

 

لحظه ي كوتاهي نگاهم كرد و گفت ، اول اينكه اين طور كه بوش مي ياد هيچ كدوم از اعضاي اين خونواده با هم ازدواج نمي كنن و دوم ، اگه من الان يعني اين وقت شب برم خونه پيش اون زنم همون كه پارسال باهاش ازدواج كردم ! اگه با ساتور آشپزخونه قيمه قيمه ام نكنه حتما با كون لَقَت بيرونم مي ندازه پس مي شه من امشبو اينجا بمونم .

 

ترو خدا . فقط يه امشبو .

فقط سه روز ديگر در شمال مانديم . به خاطر مدرسه صهبا و دانشگاه آيدا و آرش مي بايست به خانه برمي گشتيم . در واقع مسافرتمان به شمال يك مسافرت بي موقع و خارج از برنامه بود كه پدر بزرگ فقط براي كمك به سلامتي من آن را ترتيب داده بود خوشبختانه من هم در طول آن چند روز ، كاملا سرحال و با نشاط بودم هيچ كسالتي در وجودم احساس نمي كردم .

 

صبح چهارشنبه براي برگشتن به تهران آماده شديم . آرش براي بنزين زدن يكي از ماشين ها رفته بود و ما منتظر برگشتنش بوديم . از پشت پنجره اتاقم منظره دريا را تماشا مي كردم . لحظات خوشي را در ان نقطه از زمين سپري كرده بودم حقيقتا دل كندن از آن منظره ي زيبا برايم سخت بود نگاهم از پنجره سمت آسمان چرخيد هوا باز گرفته و ابري بود و آسمان تاريك به نظر مي رسيد . هنوز از آرش خبري نشده بود بنابراين تصميم گرفتم از فرصت استفاده كنم و براي بار آخر قدمي در كنار دريا بزنم . با اين تصميم شنل بافتني آبي رنگم را از روي لباس هايم پوشيدم و از اتاقم خارج شدم . كسي داخل ساختمان نبود به نظر مي رسيد همه در حياط جلويي ويلا ، مشغول جا دادن وسايلشان در صندوق عقب ماشين ها بودند از در پشتي ويلا به ساحل رفتم و آرام آرام به سمت دريا كشيده شدم . هنوز بقاياي آتشي كه شب پيش كنار دريا روشن كرده بوديم تا روي آن جگر گوسفند كباب كنيم روي ماسه ها باقي بود ياد خنده هايمان افتادم و آن موسيقي شاد و رقص دسته جمعي به ياد ماندني كه حتي پدر بزرگ را به ساحل كشانده بود .

 

با يادآوري خاطرات شاد شب پيش بي اختيار لبخند زدم و ريه هايم را از عطر خوشايند دريا پر كردم . بازوهايم را در بغل گرفتم و به دور دست ها جايي كه آسمان و دريا به هم مي رسيد چشم دوختم . چقدر زندگي من تغيير كرده بود و چقدر من به آن تغييرات جديد دل بسته بودم . حالا مي دانستم كه سهراب ، كسي كه هميشه در نظرم دست نيافتني مي نمود نسبت به من بي توجه نيست . مي دانستم كه بايد منتظر رسيدن آن لحظه بمانم . لحظه اي كه او شهامت دوباره عاشق شدن را در وجودش پيدا كند و روحش را با عشقي همان قدر عميق و واقعي كه من در طلبش بودم درآميزد .

 

قطره اي باران روي گونه ام چكيد و نگاهم را به سمت آسمان كشاند لبخندي به لب زدم و زير لب زمزمه كردم :

 

فقط كافي است دست روي شانه ام بگذاري و بگويي

 

" تو خوبي " تا من براي هميشه خوب باشم

 

فقط كافي است قطره اي از نگاهت بنوشم

 

و راه به اين درازي را تا آخر بدوم فقط كافي است نگاهم كني

 

قطرات باران شدت گرفته بود صورتم را رو به آسمان گرفتم و چشمانم را به روي هم گذاشتم قطره هاي درشت باران هر كدام با ضربه اي شبيه قلقلكي نرم به صورتم مي خورد و آرام به پائين سر مي خورد نفس عميقي كشيدم و زير لب زمزمه كردم : خدايا ... مهربانم ، به خاطر تمام اونچه كه به من دادي از تو ممنونم .

 

ناگهان سايه اي به روي پلك هاي بسته ام افتاد و صداي ضرب آهنگ قطره هاي باران عوض شد چشم باز كردم . چتري سياه بالاي سرم بود نگاهم سريع به سمت صاحب دستي كه چتر را بالاي سرم گرفته بود چرخيد . سهراب بود . آن قدر بي صدا آمده بود كه از ديدنش در كنارم جا خوردم بي اختيار پرسيدم ، تو اينجا چه كار مي كني ؟

 

سهراب لبخندي زد و گفت : دنبالت مي گشتم .

 

با هيجاني كه در درونم بود به زحمت مي توانستم روي كلماتي كه مي شنيدم فكر كنم با لحن متعجبي پرسيدم : دنبال من ؟!

 

سهراب سري تكلن داد و گفت : همه جا رو دنبالت گشتم فقط مونده بود اينجا ، كه فكر نمي كردم تو اين هوا اينجا باشي ظاهرا از حالت نگاهم فهميد كه من حسابي از مرحله پرتم براي همين هم ادامه داد : آرش برگشته . همه منتظر تو بوديم .

 

به خودم آمدم اصلا به زمان سپري شده فكر نكرده بودم گويا وقتش رسيده بود كه به خانه برگرديم سري تكان دادم و با لحن عذرخواهانه اي گفتم : آ ... معذرت مي خوام . اومده بودم با دريا خداحافظي كنم . زمان فراموشم شد .

 

سهراب لبخندي زد و نگاهش را به دريا دوخت ، اشكالي نداره . منم بارها ، دچار اين حالت شدم دريا آرامشي به روح انسان مي بخشه كه شايد هيچ كجاي ديگه نشه به دستش آورد . هميشه دل كندن از معشوق براي عاشق سخته . تو عاشق دريا شدي رز .

 

سرم را به نشانه ي تاييد حرفش تكان دادم و گفتم ، بله . همين طوره . و عاشق تك تك اعضاي خانواده ام .

 

سهراب با لبخندي جذاب نگاهم كرد و با لحن شگفت زده اي پرسيد : واقعا ؟

 

فقط سرم را به نشانه مثبت تكان دادم و او با همان لحن شگفت زده و خندان ادامه داد : يعني اميدوار باشم كه ديگه با من مشكلي نداري ؟

 

از حرفش به خنده افتادم سرم را به نشانه رد ادعاي او تكان دادم و گفتم : اوه نه . اين تو بودي كه با من مشكل داشتي . سهراب نگاهش را در نگاهم گره زد . نگاهش مسحور كننده بود يك نگاه عميق و مردانه كه از جاذبه شرقي پر بود هنوز آن لبخند زيبا را گوشه ي لب هايش داشت پرسيد : حالا چي ؟

 

هيجان زده بودم با تمام وجود سعي كردم آن لبخند شوخ را روي لب هايم نگه دارم . نمي دانم چرا . اما از اينكه صحبت هايمان جدي به نظر برسد دلهره داشتم . بعد از مكثي چند لحظه اي با همان لبخند و لحن پر شيطنت جواب دادم : نه !...

 

فكر نمي كنم .

 

سهراب از سر رضايت سرش را تكان داد و گفت : خوبه . اين مي تونه ... يه شروع خوب محسوب بشه .

 

در جوابش لبخند به لب شانه اي بالا انداختم و گردنم را كج كردم كه يعني " شايد "

 

اما با قلب پر تپش خودم ، روراستر از آن بودم نگاهم را به امواج آرام دريا دوختم و هيجان زده در دلم زمزمه كردم : " بله ، اين مي تونه يه شروع خوب باشه "

 

لحظاتي بعد صداي سهراب را شنيدم كه گفت بهتره ديگه برگرديم . بقيه منتظرن .

 

سرم را به نشانه موافقت تكان دادم و همراه با نفس عميقي گفتم : بله بهتره برگرديم .

 

شانه به شانه ي هم در زير قطره هاي باراني كه به روي سرپناه مشتركمان شادمانه ضرب گرفته بودند به سمت ساختمان ويلا رفتيم . همه داخل سالن جمع بودند كه ما وارد شديم از ديدن آن همه چشم كه كنجكاوانه و پرسش بار نگاهمان مي كردند خجولانه سر بع زير انداختم و گفتم : ببخشيد اگه دير كردم .

 

زن دايي با ديدنم بي تابانه از روي مبل بلند شد و در حالي كه به سمتمان مي آمد اعتراض كرد ، رز ، عزيزم . تو تازه يه كم بهتر شدي . نبايد اين طور بي احتياطي كني . دوباره سرما مي خوري مريض مي شي .

 

سرم را بالا گرفتم و گفتم : اصلا خيس نشدم . سهراب با خودش چتر داشت .

 

بي اختيار براي بيان اين جمله به عقب برگشتم و نگاهم در نگاه سهراب افتاد او در آستانه در ايستاده بود و چتر بسته اش را پائين گرفته بود . سينه اي صاف كرد و خطاب به زن دايي گفت : درست به موقع رسيدم . مامان جان نگران نباش . باز براي لحظه اي كوتاه نگاهمان با هم تلاقي كرد و بعد او قدم به داخل سالن گذاشت . دايي كامران همين طور كه از روي صندلي بلند مي شد نفس عميقي كشيد و گفت : خوب پس بيشتر از اين معطلش نكنين . آقا جون بيرون تو ماشين منتظره .

 

زن دايي نسرين فلاسك چاي را از روي اُپن آشپزخانه برداشت و گفت : خيلي خوب راه مي يفتيم . هر كي ببينه بغل دستي اش هست .

 

صهبا خنديد و گفت : آره مثل وقتايي كه از طرف مدرسه مي ريم اردو ، بغل دستي من ساقي جون بود و آرش . جلو هم كه سامان بود و سهراب . بذار ببينم . اوم ، اوم ، اوم ، اوم ، همه حاضرن مي تونيم راه بيفتيم .

 

زن دايي همين طور كه از كنار صهبا مي گذشت جواب داد : نخير . اين دفعه شما جاتو با آيدا عوض مي كني .

 

صهبا با چشم هاي گشاد شده اعتراض كرد : مامان !

 

و زن دايي قاطعانه جواب داد : مامان بي مامان . همين كه گفتم . جاده ها لغزنده است . شلوغ مي كني حواس سهراب پرت مي شه .

 

صهبا ملتماسانه ناليد : مامان . شلوغ نمي كنم .

 

زن دايي باز سرش را بالا انداخت و گفت ، گفتم نه . با سامان جفت مي شيد ديگه نمي شه كنترلتون كرد .

 

صهبا هنوز تسليم نشده بود . باز قصد اعتراض كردن داشت كه سامان از روي مبل بلند شد و با لحن گرفته اي گفت :

 

- من مي رم ماشين بابا اينا .

 

بعد هم بدون اينكه منتظر كسي بماند بدون هيچ حرف ديگري از سالن خارج شد . زن دايي نسرين رو به آرش كرد و با لحن نامطمئني پرسيد : چش بود ؟

 

آرش هم فقط شانه اي بالا انداخت و به دنبال سامان از ساختمان خارج شد زن دايي هم بعد از لحظه اي سكوت به سمت در خروجي رفت و گفت ، راه بيفتين ديگه دير شد .

 

باز آن دلشوره ي غريب به جانم افتاد هنوز آن شك در دلم باقي بود . رفتار سامان طوري بود كه رسيدن به يك اطمينان خاطر غير ممكن به نظر مي رسيد . سهراب از كنارم گذشت و من با نگاه تا نزديك در خروجي دنبالش كردم اما بعد صداي صهبا نگاهم را به سمت خود كشاند .

 

- سامان چش شد ؟ از دست من ناراحت شد ؟

 

به جاي من آيدا با لحن مهربانانه اي جواب داد : نه بابا ، تو كه چيزي نگفتي . حتما از چيز ديگه اي ناراحته .

 

و من با خودم فكر كردم : " از من "

 

آيدا بعد از مكث كوتاهي ادامه داد : نگران نباش . سامان چيزي تو دلش نمي مونه ... خوب ديگه بريم . الان صداشون در مي ياد .

 

لحظاتي بعد ما هم به جمع بقيه پيوستيم و به سمت تهران حركت كرديم . وقتي بعد از چند روز دوري ، يك بار ديگر قدم به داخل اتاقم گذاشتم احساس تعلق داشتن را با تمام وجودم احساس كردم . آرامش عميقي كه در بندبند وجودم دويد همان آرامش خوشايند بازگشتن به خانه بود . من به خانه بازگشته بودم و اين براي من يك اتفاق تازه و دلخواه بود .


* * *

كار فيلمبرداري عقب افتاده بود براي همين بعد از ظهر روز پنج شنبه با وجودي كه حال مساعدي نداشتم همراه بقيه بچه ها به جمع بچه هاي گروه پيوستم . قبل از رفتن به خاطر سردردي كه داشتم قرص مسكني خوردم اما تاثير چنداني به حالم نداشت . از شب پيش حرارت بدنم باز بالا رفته و سرم از شدت درد سنگين شده بود با تمام اين احوال به شدت سعي مي كردم كه ظاهرم را حفظ كنم و هر طور شده كاري را كه به عهده گرفته بودم به انجام برسانم .

 

فيلمبرداري داخل ساختمان و فضايي شبيه يك كلاس درس انجام مي شد زماني كه عليرضا استراحت داد بي حال و بي رمق خودم را به گوشه كلاس كشاندم و داخل يكي از صندلي ها فرو رفتم يكي از پاهايم را روي ديگري انداختم و چشمانم را به روي هم گذاشتم چند لحظه بعد با شنيدن صداي سهراب چشم هايم را گشودم او يكي از صندلي ها را جلو كشيد و در حالي كه روي آن مي نشست پرسيد : تو حالت خوبه ؟

 

لبخندي به رويش زدم و گفتم : آره . من خوبم . فقط ...

 

سهراب با لحن نگراني پرسيد : فقط چي ؟

 

كمي خودم را روي صندلي بالا كشيدم و گفتم : چيزي نيست فقط كمي خسته ام .

 

سهراب با نگاه دقيقش صورتم را مي كاويد با لحن نامطمئني پرسيد : مطمئني ... مي خواي برسونمت خونه ؟

 

سرم را به نشانه منفي تكان دادم و با لحني قدرشناسانه گفتم ، نه سهراب . من حالم خوبه . هنوز كلي از فيلمبرداري مونده .

 

سهراب درست مثل يك پدر جدي سرش را به نشانه ي بي اهميت جلوه دادن مسئله تكان داد و با لحن قاطعي جواب داد ، نه . نه . باقيش باشه براي فردا .

 

و همين طور كه سرپا مي ايستاد ادامه داد ، من با عليرضا صحبت مي كنم ... عليرضا !

 

عليرضا بيرون در باز اتاق مشغول صحبت با يكي از بچه هاي تداركات بود با شنيدن اسمش به سمت ما برگشت و منتظر نگاهمان كرد . سهراب هنوز كنار من ايستاده بود نيم نگاهي به سمت من انداخت و خطاب به عليرضا گفت :

 

- رز يه كم كسالت داره .

 

نگاه سريع سامان از شنيدن اين حرف به سمت من چرخيد از جمعي كه مشغول صحبت كردن با آنها بود جدا شد و به سمت ما آمد .

 

سرپا ايستادم خواستم حرفي بزنم كه سهراب ادامه داد : شما سكانسايي رو كه مربوط به آيدين مي شه با مسعود ادامه بدين .

 

بعد رو به يكي از بچه هاي فيلمبردار گروه كرد و گفت ، مسعود جان ! دوربين با تو . رُز رو كه گذاشتم خونه برمي گردم . مسعود سرش را به نشانه موافقت تكان داد و نگاهش را براي گرفتن تاييدي از جانب عليرضا به سمت در چرخاند . عليرضا لحظه اي ساكت نگاهمان كرد بعد با لحن مرددي خطاب به سهراب گفت ، سهراب يكي ... يكي اومده با تو كار داره . سهراب همين طور كه به سمت در مي رفت پرسيد : كي ؟ نپرسيدي ...

 

- سلام .

 

از ديدن دختر جواني كه ناگهان در آستانه در كنار عليرضا ظاهر شد نفسم بند آمد . سهراب همانجا چند قدم مانده به در سر جايش خشك شد . سكوتي سنگين و غير عادي بر فضا سايه انداخت تنها صدايي كه شنيدم ، صداي سامان بود كه ناباورانه زير لب زمزمه كرد ، مرجان ؟!

 

و من انگار چيزي درونم فرو ريخت . بدنم به يكباره داغ شد . آن قدر حرارت بدنم بالا رفته بود كه متوجه گرمي خوني كه از بالاي لبم به پائين سر مي خورد نشدم . هشدار عليرضا من را متوجه وضعيتم كرد :

 

- رز ... از دماغت ...

 

دستم ، سريع و بي اختيار به سمت صورتم كشيده شد . سامان با ديدنم زير لب ناليد ، خداي من . تو كه باز خون دماغ شدي .

 

در حركتي شتابزده ، دستمالي از جيبش در آورد و همين طور كه آن را به دست من مي داد با لحن سرزنش بار اما نگراني ادامه داد ، چرا زودتر نگفتي كه حالت خوب نيست ؟... بيا ، بيا ، مي برمت دستشويي .

 

به كمك سامان به سمت در خروجي رفتيم عليرضا براي باز كردن راه ، وارد اتاق شد و مرجان خودش را عقب كشيد بيرون در نگاهمان براي لحظه اي كوتاه با هم تلاقي كرد . درست به همان زيبايي نگران كننده اي بود كه فكرش را مي كردم . لبخند كمرنگي به رويم زد و نگاهش را به سمت سامان چرخاند . صدايش برخلاف انتظار من آهنگي بچه گانه و معصوم داشت زير لب با لحن خجولانه اي زمزمه كرد ، متاسفم سامان . مثل اينكه بد موقع مزاحم شدم .

 

سامان در جوابش با لحن خشك و برخورنده اي گفت : دقيقا !

 

مرجان نگاهش را به زير انداخت سامان هنوز با انزجار نگاهش مي كرد كه سهراب با چهره اي گرفته به سرعت از بينمان گذشت و به سمت در خروجي رفت . مرجان نگاه درمانده اي به سمت ما انداخت و به دنبال او از جا كنده شد همين طور كه به دنبال او مي دويد با لحن ملتمسي صدايش زد : خواهش مي كنم سهراب . بايد باهات حرف بزنم .

 

سامان با فشار ملايم دست من را به جلو هل داد در دستشويي را برايم باز كرد و گفت : برو تو . دست و روتو بشور . بايد بريم بيمارستان .

 

وارد دستشويي شدم و كنار شير آب مقابل آينه ايستادم . چقدر رنگ چهره ام سرخ و چشمانم ملتهب شده بود .

 

دستمال را از مقابل دماغم برداشتم . هنوز خونريزي داشت . شير آب را باز كردم و دست هايم را زيرش گرفتم خون قطره قطره از دماغم داخل كاسه ي دستشويي مي چكيد و در زير فشار آب رنگ مي باخت . نگاهم به روي دست هايم ثابت ماند مي لرزيدند . چه اتفاقي داشت مي افتاد ؟

 

مرجان درست مثل كسي كه مويش را آتش زده باشند ناگهان آمده بود و من باز خون دماغ شده بودم . " خوب اين يعني چي ؟ "

 

صداي عصبي و اضطراب آلود سامان فرصت جدال فكري بيشتر را به من نداد .

 

- داري چي كار مي كني ؟

 

حقيقتا در آن لحظه مغزم از كار افتاده بود . سر برداشتم و همين طور مات و حواس پرت ، خيره نگاهش كردم ذره اي تمركز نداشتم انگار كله ام داغ كرده بود باز همان سوال قبلي در ذهنم تكرار شد : " خوب اين يعني چي ؟ "

 

سامان عصبي و آشفته حال از جا كنده شد : تو چت شده ؟ نكنه عقلتو از دست دادي ؟

 

خون از بالاي لبم روي لباسم مي چكيد اما من هنوز مات و مبهوت نگاهش مي كردم مقابلم كه رسيد ايستاد دستش را روي شانه ام گذاشت و تكانم داد .

 

- با تو ام رز.

 

ناگهان مثل ديوار سستي كه با وزش يك نسيم فرو مي ريزد ، فرو ريختم . انگار زير پايم خالي شد نتوانستم خودم را سرپا نگه دارم . چشم هايم سياهي رفت و من به پائين كشيده شدم . اما باز اين بار هم واكنش سريع و به موقع سامان بود كه مانع از افتادن من به روي زمين شد . همان طور كه بي حال درون آن سياهي گرداب مانند كشيده مي شدم صداي فرياد دستپاچه اش را شنيدم .

 

- صهبا ... آيدا . يكي بياد كمك . آرش !... آرش !

 

بچه ها سراسيمه داخل دستشويي شدند صداي آرش را شنيدم كه دستپاچه و وحشتزده پرسيد ، چي شد ؟

 

سامان كه به سختي زير بازويم را گرفته بود با لحن تند و شتابزده اي جواب داد : معلوم هست كدوم گوري هستين شما ؟

 

بيا كمك كن زير بازوشو بگير . بايد ببريمش تو ماشين . بدو واينسا .

 

آرش به سمت من دويد و زير بازوي ديگرم را گرفت روسري از سرم افتاده بود و تمام جلوي لباسم خوني شده بود  

صهبا به گريه افتاده بو.د . آيدا هم وحشتزده و نگران بازوي او را ميان انگشتانش مي فشرد از كنارشان گذشتيم و از دستشويي خارج شديم تمام بچه هاي گروه نگران و كنجكاو بيرون در جمع شده بودند . عليرضا تا كنار در خروجي ساختمان همراهمان آمد دستي روي شانه سامان زد و گفت : ما رو بي خبر نگذار .

سامان فقط سرش را تكان داد و بعد از ساختمان خارج شديم . ماشين رو به روي ساختمان ، كنار خيابان پارك شده بود كنار ماشين ، سامان نگاهش را به صورتم دوخت و پرسيد : مي توني سرپا بايستي .

 

سرم را به نشانه مثبت تكان دادم . سامان رو به آرش كرد و گفت : آرش محكم بگيرش نيفته . من در ماشينو باز مي كنم .

بعد بازويم را رها كرد و براي باز كردن در ، ماشين را دور زد . دست آزادم را روي سقف ماشين گذاشتم هنوز داخل زانوهايم مي لرزيد . مطمئن نبودم كه اگر آرش زير بازويم را رها كند بتوانم سرپا بايستم . به سنگيني نفس عميقي كشيدم و سرم را بالا گرفتم از ديدن سهراب و مرجان كه كمي دورتر از ما ، داخل پياده رو مشغول صحبت بودند قلبم گرفت چه حس ناخوشايندي بود .

سامان در ماشين را باز كرده بود شتابزده به سمت ما دويد تا در را براي سوار شدن من باز كند . در را باز كرد و در حركتي سريع ، مجله اي را كه روي صندلي افتاده بود پشت ماشين پرت كرد . وقتي ايستاد در ماشين را تا آخر عقب كشيد و خطاب به آرش گفت : كمك كن بشينه .

هنوز جهت نگاهم به سمت سهراب و مرجان بود كه سامان جاي آرش را در كنارم گرفت : اجازه بده آرش .

آرش كنار رفت و او زير بازويم را گرفت : سوار شو رز .

حواس پرتي من را كه ديد مكث كرد و نگاهش را به سمت من چرخاند چند لحظه بعد از فشار انگشتان دستش روي بازويم فهميدم كه او هم همان صحنه اي را ديده كه من ديدم . تقريبا با فشار من را به داخل ماشين هل داد و روي صندلي نشاند حركاتش عصبي و تند بود جعبه ي دستمال كاغذي را از روي داشبورد برداشت و همين طور كه پشت سر هم از آن دستمال بيرون مي كشيد با لحن گرفته و دلگيري گفت : نگران نباش . چيز زيادي از دست ندادي .

نگاهم به روي نيم رخ اش ثابت بود اما او نگاهم نمي كرد همچنان داشت از داخل جعبه دستمال بيرون مي كشيد عاقبت دست خون آلودم را به سستي دراز كردم و روي جعبه گذاشتم .

- بسه سامان . كافيه .

دست هاي سامان از حركت ايستاد . برگشت و نگاهش را در نگاه بي حالم دوخت . اشك در چشمانش حلقه زده بود . حالت نگاه غم گرفته و ملتمس اش چهار ستون بدنم را لرزاند . نگاهم را از نگاهش بريدم و با دستي مرتعش ، دستمال ها را از دستش گرفتم . هنوز نگاه سامان را روي صورتم حس مي كردم كه آرش پرسيد : مي رين بيمارستان ؟

سامان ايستاد و در ماشين را به هم زد : آره مي برمش بيمارستان .

آرش ادامه داد ، مي خواي منم بيام ؟ يا يكي از دخترا .

صهبا به شنيدن اين حرف از آيدا جدا شد و قدمي به جلو برداشت : من بيام

سامان همين طور كه ماشين را دور مي زد تا از در سمت راننده سوار شود جواب داد ، نه نيازي نيست . شما برين داخل . سوار شد و در را پشت سرش به هم زد آيدا به سمت پنجره خم شد و گفت ، پس زنگ بزن .

سامان سرش را به نشانه موافقت تكان داد و ماشين را روشن كرد زماني كه از كنار مرجان و سهراب مي گذشتيم نگاهم باز از پشت شيشه جلويي ماشين به سمتشان كشيده شد . سهراب كلافه به نظر مي رسيد دستش را به تنه ي درخت كنار پياده رو گرفته بود و انتهاي خيابان را نگاه مي كرد مرجان هم دستمالي دستش بود و داشت گريه مي كرد . بغض بي اختيار راه گلوي من را هم فشرد و چانه ام را لرزاند لب هايم را روي هم فشردم و از گوشه ي چشم نگاهي به سمت سامان انداختم او هم دندان هايش را محكم روي هم فشرده بود و اين از عضلات منقبض شده ي صورتش پيدا بود . انگشتانش را طوري محكم به دور فرمان ماشين پيچيده بود كه قطره اي خون در آنها باقي نمانده بود ناگهان سرش را به سمت من چرخاند و با نگاهش غافلگيرم كرد .

- هنوز از دماغت خون مي ياد ؟

نگاهم را پائين گرفتم و دستمال خون آلود را در مشتم مچاله كردم خون لاي انگشتانم تقريبا خشك و چسبناك شده بود حتي دهانم هم مزه ي خون مي داد . خون گوشه لبم خشك شده بود دستمالي تميز گوشه دهانم كشيدم و گفتم : نه . بند اومده . سامان لحظه اي در سكوت نگاهم كرد بعد بار ديگر نگاهش را به رو به رو دوخت و گفت ، خوبه . الان مي ريم بيمارستان .

بدون اينكه نگاهش كنم زير لب گفتم : نه سامان . برو خونه .

سامان با لحن متعجبي پرسيد ، برم خونه ؟!

نگاهش كردم و گفتم : خواهش مي كنم سامان .

سامان نگاه تند و خشمگيني به سمت من انداخت و گفت : دوباره شروع نكن رز... اين دفعه ديگه عقلمو دست تو نمي دم . خواستم حرفي بزنم كه سامان اين فرصت را به من نداد با لحن كلافه اي ادامه داد : تو بايد بري دكتر . مي فهمي ؟

آرام زير لب جواب دادم ، باشه ... اما نه حالا .

سامان آرنجش را به لب پنجره تكيه داد و با حالتي عصبي در موهايش چنگ انداخت : واي رز داري ديوونه ام مي كني .

فكر مي كني با دكتر نرفتن تو چيزي عوض مي شه . بالاخره تو يه مشكلي داري يا نه ؟

وقتي سكوتم را ديد نگاه ملتمسش را به سمت من چرخاند و با لحن مايوسانه اي زير لب ناليد : تو به من قول دادي رز .

سرم را پائين انداختم و گفتم ، آره اما ... الان نه . الان فقط مي خوام برم خونه . خواهش مي كنم .

سامان لحظه اي خيره نگاهم كرد بعد دلگيرانه از من رو برگرداند و به نشانه تاسف سرش را تكان داد . باقي راه در سكوتي سرد و قهرآلود طي شد و ما ، همان طور كه من خواسته بودم به خانه ي پدر بزرگ رفتيم .

دكتر جواهري خيلي زود به عيادتم آمد و بعد از يك معاينه دقيق برايم آزمايش نوشت . همه به خاطر حال من دلواپس و نگران بودند حتي خودم هم كم كم داشت باورم مي شد كه مشكل بيماري ام ، يك مشكل جدي است از رسيدن به اين باور و از يادآوري ماجرايي كه بعد از ظهر آن روز اتفاق افتاده بود ، دل نازك و حساس شده بودم محبت و دلسوزي ديگران بغضي ناخواسته را در گلويم مي نشاند و نفس كشيدن را برايم سخت مي كرد . بي جهت دلم مي خواست گريه كنم دلم مي خواست مي توانستم تنها باشم اما اتاقم آن شب از ترافيك سنگين چهره هاي نگران پر بود . همه مي آمدند ، حالم را مي پرسيدند و مي رفتند . پدر بزرگ چندين بار به اتاقم آمد و حتي يك بار كه فكر نمي كرد بيدار باشم ، دستش را براي تخمين زدن درجه حرارت بدنم روي پيشاني ام گذاشت و بعد مهربانانه موهايم را نوازش كرد .

آن شب حتي مجبور شدم يك بار ديگر از آن جوشانده تلخ و بدمزه ي توران خانم بنوشم . هر چند كه اين بار ديگر مزه اش در نظرم به وحشتناكي بار اول نبود .

بالاخره نزديك نيمه شب بود كه تبم كمي پائين آمد و زن دايي سميرا بعد از اينكه من بارها به او اطمينان دادم كه حالم بهتر شده ، رضايت به رفتن داد . وقتي چراغ اتاق را خاموش كرد و رفت ، اشك هاي من هم آمدند . نمي دانم چرا . اما آن شب با وجود آن همه محبت صميمانه اي كه از تك تك آن ها ديده بودم باز احساس تنهايي مي كردم و خودم را غريب و بي پناه مي ديدم دلم هواي دست هاي مهربان مادر و نگاه ها و لبخندهاي گرم و اطمينان بخش پدر را كرده بود .

دلگرفته و غمگين صورتم را داخل بالش فشردم تصاوير آن روز بعد از ظهر مدام در ذهنم مي چرخيد و مقابل چشمانم جان مي گرفت و فكر كردن به اين مسئله كه نه سامان و نه سهراب ، هيچ كدام براي ديدنم نيامده بودند غصه ي دلم را بيشتر مي كرد . سوال هاي زيادي در سرم مي چرخيد . سوال هايي كه فكر كردن به جوابشان مرا دچار دلشوره و اضطراب مي كرد . " سامان " ، " سهراب " ، "مرجان " راستي چرا برگشته بود ؟ اگر واقعا دوستش داشت پس چرا رفته بود و اگر دوستش نداشت چرا دوباره برگشته بود ؟ آن هم حالا ... حالا كه من در وجود خودم به احساسي تازه رسيده بودم .

به ياد جمله سهراب افتادم همان جمله اي كه آخرين لحظه در كنار دريا به من گفته بود " هميشه دل كندن از معشوق براي عاشق سخته " . آيا اين جمله پاياني براي تمام احساس و هيجان من نبود ؟ آيا هنوز در قلب او جايي براي عشق مرجان وجود داشت ؟ و اگر بود پس من براي او چه بودم ؟ تكليف آن غنچه هاي رز و شعرهاي عاشقانه چه مي شد ؟ و آن گردنبند طلايي قابدار ؟

مسئله كمي شبيه يك مثلث عشقي بود . سهراب بود و مرجان ! كه آمده بود و با عشق مردي مواجه بود كه چون آتش زير خاكستر خفته اي با وزش نرمترين نسيم از پرده بيرون مي جهيد و شعله ور مي شد اين همان خصلت جاودانگي عشق بود . و در آن سو من يك مدعي ديگر با عشق نوپايي كه جرقه اي بيش نبود و در مواجهه با يك تندباد نامهربان احتمال خاموشي اش مي رفت . هر عقل سليمي در يك نگاه به همان نتيجه اي مي رسيد كه من آن شب رسيدم اين يك مثلث عشقي نامتعادل بود و من مايوسانه به اين نتيجه رسيدم كه من در مقابله با مرجان ، اگر براي تصاحب دوباره ي عشقش آمده باشد هيچ شانسي نخواهم داشت . به ياد شعر پدر بزرگ افتادم :

من او را دوست مي داشتم ولي او نفهميد

او مرا دوست داشت ولي به من نگفت

آه سرنوشت من ، تو چه بازيها كه با من نكردي ...

بغض يكبار ديگر راه گلويم را فشرد و من صورتم را داخل بالش زير سرم فشردم .



جايي كه قلب آنجاست(20)
جايي كه قلب آنجاست(20)

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۰۰:۴۸ توسط: مديريت فروشگاه موضوع: نظرات (0)

مجموعه‌ طنز «چه كسي خوابه؟»

سعيد آقاخاني كه پاييز امسال مجموعه «دزد و پليس» او در شبكه سه با استقبال خوبي مواجه شد در حال ساخت مجموعه‌اي طنز براي پخش از شبكه دو سيماست.تصويربرداري اين سريال با عنوان «خروس» به تهيه‌كنندگي ابراهيم دليجاني به تازگي در لوكيشن‌هايي در ميدان رسالت و خيابان شهيد بهشتي آغاز شده است.

جواد رضويان كه عيد امسال در مجموعه‌ طنز «چه كسي خوابه؟» در مقام كارگردان و بازيگر در شبكه يك سيما ديده شد و سريال «ميهمان ويژه» را براي شبكه تهران كارگرداني كرد در اين سريال نقش كاراكتري معروف به خروس را بازي مي‌كند.


«خروس» روايت جالبي از زندگي پدري است كه دچار مشكل غير منتظره اي مي شود، اين مشكل خانواده را به تكاپو مي اندازد و پسر خانواده با همفكري دوستانش تلاش مي كند تا چاره اي براي رفع اين مشكل بيانديشند. در نقشه بچه ها، مغز متفكر يك خروس است.


حميد لولايي، يوسف تيموري، اكبر اكبري مباركه، مرضيه صدرايي، سپند امير سليماني، مهسا كريم زاده، مليكا شريفي نيا، دانيال معصومي، سيروس ميمنت، بهشاد شريفي، حميد ليقواني، كريم قرباني، عاطفه قرباني، عزت الله مهر آوران، بيتا خردمند، اصغر حيدري، ساديا جلالي پور، ابراهيم شفيعي، داوود مقدادي و عليرضا درويش از ديگر بازيگران اين سريال طنز هستند.


فيلمنامه اين سريال به قلم مصطفي كيايي نگارش شده و امير معقولي و فرشيد احمدي تصويربرداري و صدا برداري اين پروژه را بر عهده دارند.
اين سريال يكي از گزينه‌هاي نوروزي شبكه دو سيما است كه در صورت آماده نشدن احتمالا سريال «آب پريا» مرضيه برومند كه حال و هوايي كودكانه دارد جايگزين آن خواهد شد.



مجموعه‌ طنز «چه كسي خوابه؟»
مجموعه‌ طنز «چه كسي خوابه؟»

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۰۰:۴۸ توسط: مديريت فروشگاه موضوع: نظرات (0)

مصاحبه با احسان عليخاني

 انتخاب موضوع، چگونگي به تصوير كشيدن، روايت و گفت‌وگو با قهرمانان ورزشي از دلايل موفقيت اين برنامه است.

با توليد برنامه «پشت صحنه» تصميم داشتيد چه بخش‌هايي از زندگي قهرمانان المپيك و پارالمپيك را به تصوير بكشيد؟

برنامه‌هاي ورزشي تلويزيون هر چند زياد هستند، اما تاكنون در كمتر برنامه‌اي زندگي قهرمانان ورزشي بخصوص قهرمانان المپيك و پارالمپيك براي مردم نمايش داده شده بود. افرادي كه شايد براي به دست آوردن عنوان قهرماني، سال‌هاي سال با وجود مشكلات متعدد در زندگي شخصي‌شان تلاش مي‌كنند مدال موفقيت را از آن خود كنند. به همين دليل بر آن شدم با تهيه برنامه‌اي علاوه بر گفت‌وگو با اين قهرمانان، فيلم‌هاي مستندي هم از زندگي آنها تهيه كنم تا هم خودشان و هم خانواده‌شان از سختكوشي‌هايشان براي كسب موفقيت سخن بگويند.

فكر مي‌كنيد به تصوير كشيدن زندگي اين افراد تا چه اندازه براي مردم اهميت داشته باشد؟

مطمئننا همه مردم بخصوص جوانان علاقه‌مند هستند بدانند اين افراد چگونه راه موفقيت را طي كرده‌اند. افرادي كه صرفا تهراني نيستند و امكانات كاملي در اختيار ندارند و مجبورند در شرايط سخت تمرين كنند. به تصوير كشيدن زندگي و مشقت‌هاي اين‌گونه افراد باعث ايجاد انگيزه در جوانان مي‌شود تا آنها هم براي زندگي خودشان برنامه جديدي را در نظر بگيرند.

برنامه شما برنامه گفت‌وگومحور است يا تركيبي؟

پشت صحنه به جهت اين‌كه بخش‌هاي مستند هم دارد صرفا گفت‌وگو محور نيست و برنامه تركيبي محسوب مي‌شود.

در برنامه پشت صحنه، مجري، مهمان يا جذابيت‌هاي بصري عامل اصلي برنامه به شمار مي‌آيد؟

همه تلاشم اين بوده كه فرم جديدي از يك برنامه تركيبي ارائه بدهم به گونه‌اي كه هر بيننده‌اي با ديدن دكور، نحوه حضور مهمان و گفت‌وگو با او تفاوت‌هايي را حس كند. اما هيچ وقت نخواستم صرفا مجري در برنامه ديده شود بلكه محور اصلي برنامه را مهمان قرار دادم تا مردم با شيوه زندگي آنها آشنا شوند و زندگي ورزشكاراني را كه اسطوره‌هاي كشورمان هستند به تصوير بكشم. من به عنوان مجري تلاش كردم واسطه‌اي باشم تا مردم را با زندگي يك قهرمان آشنا كنم.

زنده بودن يك اصل اساسي براي جذابيت برنامه‌هاي گفت‌وگومحور است. چرا برنامه پشت صحنه زنده نيست؟

تا حدودي حرف شما درست است. مردم بيشتر تمايل دارند اين‌گونه برنامه‌ها را به شكل زنده تماشا كنند. اما من فكر مي‌كنم اگر يك برنامه توليدي و غيرزنده هم جذابيت‌هاي لازم را داشته باشد، مي‌تواند مخاطب را با خود همراه كند. برنامه‌سازي براي تلويزيون قابليت‌هاي زيادي دارد كه هنوز ما به آن نرسيديم و بايد با توليد برنامه‌هاي توليدي جذاب و ديدني مردم را به ديدن برنامه‌هاي توليدي، تركيبي علاقه‌مند كنيم.

اين‌كه اجرا و تهيه يك برنامه به عهده خود شماست، چه محاسن و معايبي دارد؟

اين روش كار تيغ دولبه است. اگر برنامه‌اي، طراحي و پيش‌توليد مناسب داشته باشد، به عهده گرفتن تهيه و اجرا حُسن است، اما اگر برنامه‌اي بدون هدف باشد و پيش‌توليد مناسبي نداشته باشد، به عهده گرفتن تهيه و اجرا با مشكلاتي مواجه خواهد شد. تهيه و اجراي برنامه هر دو در يك مسير هستند و به نظرم نقش مكملي دارند. اگر وظيفه هر بخشي بدرستي انجام شود، بدون شك اجرا و تهيه موفق خواهد بود.

براي طراحي و اجراي برنامه پشت صحنه اتاق فكر هم داشتيد؟

بله، من هيچ برنامه‌اي را بدون اتاق فكر، طراحي و توليد نمي‌كنم. اتاق فكر باعث مي‌شود افراد مختلف با نظرهاي گوناگون ايده‌هاي خوبي به برنامه تزريق كنند كه اين كار به توليد برنامه و جذابيت‌هاي آن كمك مي‌كند. مطمئنا وقتي گروهي، براي يك اثر همفكري و تصميم‌گيري مي‌شود كار موفق‌تر مي‌شود تا اين‌كه فقط يك نفر يك برنامه را به دست بگيرد.

كمبود بودجه، محدوديت‌هاي محتوايي و زنده بودن، جذابيت برنامه‌هاي گفت‌وگومحور تلويزيون را كاهش داده است. شما براي رهايي از اين مشكلات در برنامه پشت صحنه چه كرديد؟

اتفاقا برنامه پشت صحنه اصلا ارزان توليد نشد. يك گروه پنج نفره براي تحقيق درباره زندگي قهرمانان المپيك به تمام نقاط ايران سفر كردند تا بتوانند بخش‌هايي از زندگي آنها را به تصوير بكشند. ضمن اين‌كه پس از ضبط مستند بايد قهرمانان و همراهانشان را براي ضبط برنامه به تهران مي‌آورديم تا همراه پنج يا شش نفر از كساني كه در موفقيتشان نقش داشتند در برنامه حضور داشته باشند تا با آنها گفت‌وگو كنيم. در نظر بگيريد كه ما برنامه پشت صحنه را در استوديوي سازمان ضبط نكرديم و هزينه استوديو را هم پرداخت كرديم. ما به اتفاق گروه فكر و ايده همه مشكلات پيش رو را بررسي كرديم تا هنگام توليد با مشكلي مواجه نشويم و خوشبختانه با توجه به پيامك‌ها و استقبال مردم از برنامه، تمام تلاش‌هاي من و گروه توليد تاثيرگذار بوده و مخاطبان از برنامه اظهار رضايت دارند.

در طراحي پرسش‌هاي برنامه بيشتر جنبه ورزشي آن را در نظر گرفتيد يا تصميم داشتيد پرسش‌ها بيشتر سرگرم‌كننده باشد؟

هيچ كدام! پرسش‌هاي من با قهرمانان ورزشي فقط درخصوص معرفي بهتر قهرمانان است و نه صرفا جنبه ورزشي و نه فقط جنبه سرگرمي دارد. چون ما در برنامه پشت صحنه اتفاقاتي كه براي قهرمانان در تمام سال‌هاي زندگي‌شان رخ داده ، مرور مي‌كنيم. من به گونه‌اي با مهمانان وارد گفت‌وگو مي‌شوم تا آنها براحتي بتوانند زندگي خود را از ابتدا تاكنون بيان كنند و خودم را جاي مخاطب مي‌گذارم و پرسش‌هايي را مطرح مي‌كنم كه در ذهن مخاطب به وجود مي‌آيد.

آيا برنامه پشت صحنه را براي مخاطب خاصي توليد كرديد؟

تمام اقشار، مخاطب اين برنامه هستند و برنامه پشت صحنه صرفا براي قشر خاصي توليد نشده است.

اين برنامه در تجليل از قهرمانان ملي است يا فرهنگسازي براي جوانان؟

در واقع، اين برنامه روايت و پرداخت پشت صحنه زندگي قهرمانان است كه اين روايت داراي ابعاد مختلفي بوده و مخاطب از آن برداشت‌هاي متنوعي داشته باشد. باز تكرار مي‌كنم؛ وقتي در يك برنامه گفت‌وگومحور زندگي جريان داشته باشد، مخاطب هم با آن زندگي مي‌كند.

آيا احتمال دارد در آينده اين برنامه درباره نخبگان علمي هم توليد و پخش شود؟

اتفاقا برخي از هنرمندان و افراد نخبه‌اي كه با آنها در ارتباط هستم با ديدن اين برنامه پيشنهاد توليد براي نخبگان و هنرمندان را داده‌اند. به نظرم، برنامه پشت صحنه قابليت اين را دارد كه درباره شخصيت‌هاي موفق رشته‌هاي ديگر هم ساخته شود.

اگر اين برنامه با فاصله كمي از المپيك پخش مي‌شد، جذابيت بيشتري نداشت؟

گفته شما درست است، اما با توجه به اين‌كه ما پيش‌توليد را از شهريور شروع كرديم و توليد هم زمانبر بود به همين دليل پخش برنامه از بهمن ماه آغاز شد. البته به نظرم خيلي هم دير نشده است. اين قهرمانان در سال جاري موفق به كسب قهرماني شدند و ما هم بلافاصله توليدمان را شروع كرديم.

يكي از ويژگي‌هاي مهم در يك برنامه گفت‌وگومحور، داشتن اطلاعات در مورد مهمانان برنامه است. شما اين اطلاعات را چطور كسب مي‌كنيد؟

به نظرم اجراي برنامه‌هاي گفت‌وگومحور يك مهارت است كه بايد مجري چنين برنامه‌هايي به آن احاطه داشته باشد. امكان ندارد مجري بتواند بدون اطلاعات كافي از مهمان و هدف برنامه، اجراي موفقي داشته باشد. حالا اين اطلاعات مي‌تواند موضوعات مختلفي باشد كه نياز برنامه است.

يعني قبل از اجراي برنامه با مهمان گفت‌وگو مي‌كنيد و اطلاعات مورد نظرتان را از او مي‌گيريد؟

نه! من معتقدم هيچ‌گاه نبايد مجري قبل از برنامه با مهمانش گفت‌وگو كند، چون احتمال دارد مهمان يا مجري نسبت به يكديگر پيشداوري‌هايي بكنند كه درست نيست. من اطلاعاتم را از مستندهايي كه از مهمان برنامه ساخته مي‌شود، كسب مي‌كنم.

در اجرا، اولويت شما راضي نگهداشتن مخاطب است يا رسانه؟

نه‌تنها براي من، بلكه براي هر شخص رسانه‌اي، راضي نگهداشتن مخاطب مهم است.

شما يك جاهايي زيادي جسارت به خرج مي‌دهيد. مگر خط قرمزها شامل حال شما نمي‌شود؟

خط قرمز براي ما مشخص است و منافع شخصي يا سليقه شخصي كسي خط قرمز ما نيست. من فكر مي‌كنم منافع ملي كشور خط قرمز محسوب مي‌شود.

براي اجراي يك برنامه تا چه اندازه اعتماد به نفس را شرط موفقيت مي‌دانيد؟

من تاكنون هيچ كاري را بدون اعتماد به نفس انجام نداده‌ام. اگر بدانم در كاري اعتماد به نفس ندارم به هيچ عنوان آن را نمي‌پذيرم.

در زمان اجرا عصبي هم مي‌شويد‌؟

اين موضوع طبيعي است و براي من هم اتفاق افتاده كه عصبي يا عصباني شوم، اما هيچ‌وقت عصبانيتم را جلوي دوربين بروز نمي‌دهم.

بهترين و دلپذيرترين گفت‌وگوي شما تا اين لحظه كدام گفت‌وگو بوده است؟

در برنامه پشت صحنه، گفت‌وگو با محمد خالوندي را خيلي دوست دارم.

فكر مي‌كنيد عنصر هيجان در يك گفت‌وگو چقدر تاثيرگذار است؟

هميشه تلاش مي‌كنم يك گفت‌وگوي خوب و جذاب را به پخش برسانم. در صحبت‌هايي كه بين من و مهمانان رد و بدل مي‌شود، حتما چيزهاي هيجان‌انگيز وجود دارد كه مخاطب را راغب مي‌كند 45 دقيقه بنشيند و برنامه را تماشا كند. كنكاش درباره چگونگي رسيدن به موفقيت، بيان ناگفته‌ها، همين كه زندگي واقعي اين قهرمان از زبان خودش و اطرافيانش گفته مي‌شود، شايد بعضي جاها آنقدر هيجان‌انگيز و احساسي مي‌شود كه براي خود من بسيار جذاب مي‌شود، چه برسد به مخاطب كه اين برنامه را تماشا مي‌كند.

آيا از ابتدا تصميم داشتيد يك برنامه احساسي را به پخش برسانيد؟

نه، واقعا اين‌گونه نيست كه من بخواهم برنامه را بعمد احساسي كنم. بعضي اوقات برنامه به سمتي مي‌رود كه مهمان از خاطرات تلخش مي‌گويد. هيچ‌وقت قبل از شروع گفت‌وگو برنامه‌ريزي نمي‌كنم كه بعمد برنامه را احساسي كنم. بالاخره زندگي بالا و پايين دارد. محمد خالوندي، ملي‌پوش پرتاب نيزه ايران در كلاسF/5758 كه موفق شد با شكستن ركورد جهان و پارالمپيك، مدال باارزش طلاي اين ورزش را به خود اختصاص دهد، وقتي از زندگي خود مي‌گفت باور كنيد اينقدر هيجان‌انگيز و در بخش‌هايي اينقدر احساسي بود كه شايد يكي از جذاب‌ترين گفت‌وگوهاي برنامه شد.

شما چطور نسبت به يك پاسخ متقاعد مي‌شويد؟

پافشاري مي‌كنم تا سوالي كه مطرح شده جوابش را نه تنها خودم بلكه مخاطب هم بگيرد و هميشه مردم را شاهد در نظر مي‌گيرم.

آيا براي دريافت پاسخ حتي اگر مهمان برنامه سفارشي باشد، يك سوال را چند بار تكرار مي‌كنيد؟

مهمان سفارشي نداشته‌ام و حتي اگر كسي قبل از برنامه به من گفته يا زنگ زده كه سوال‌ها را از قبل به مهمان بگو يا سوالي كه مدنظرش بوده را مطرح كن، نپذيرفتم؛ چون اين موضوع كيفيت برنامه را زير سوال مي‌برد و من هيچ وقت دوست ندارم به خاطر اين موضوع برنامه دچار نقص شود.

به نظر شما اصالت گفت‌وگو در چيست؟

صراحت، صداقت و حضور مخاطب شايد ركن‌هاي اصلي يك گفت‌وگوي خوب و جذاب باشد. من معتقدم گفت‌وگو بايد شبيه زندگي مردم باشد؛ يعني در گفت‌وگو حرف‌هايي رد و بدل شود كه مردمي باشد.

از شواهد چنين برمي‌آيد اكنون مجري اهميت زيادي در برنامه‌هاي گفت‌وگومحور ندارد. از طرفي برخي از مجريان مي‌گويند در تلويزيون امنيت شغلي وجود ندارد. شما اين شرايط را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

تربيت مجري، كار بسيار دشواري است، اما صرفا با برگزاري دوره‌هاي آموزشي نمي‌توان مجري تربيت كرد. بالاخره مجري يك فرد بسيار مهم در رسانه محسوب مي‌شود و نسبت به آن حساسيت‌هايي وجود دارد. به نظر من بايد از مجري در رسانه مراقبت شود، نه اين‌كه محدود شود. مراقبت و محدوديت، دو نگاه متفاوت است.

گاهي يك مجري را از يك برنامه تلويزيوني حذف مي‌كنند كه حرف و حديث‌هاي زيادي به وجود مي‌آيد. آيا حذف‌كردن مجريان به اين دليل است كه تلويزيون نمي‌خواهد ستاره‌سازي كند؟

رسانه بدون ستاره چيزي شبيه تنگ بدون ماهي است. ستاره‌سازي در اجرا هيچ ايرادي ندارد و نبايد جلوي اين كار را گرفت. به نظرم ستاره شدن هزينه‌ها و خطر بسيار دارد. البته زمان زيادي طول مي‌كشد تا مجري بتواند ستاره شود. مجري كه ستاره مي‌شود، تاثيرگذاري بيشتري در سطح جامعه خواهد داشت. مهم تربيت ستاره و مراقبت از اوست. ما بايد از مجري حمايت كنيم و از طرف ديگر، مجري هم بايد اصول كار كردن در رسانه ملي را بپذيرد و رعايت كند.

كشف مجريان مسلط و كاربلد بايد چگونه باشد؟

بايد حوصله داشته باشيم و راه‌هاي كشف مجريان خوب را بلد باشيم. هر كسي اين قابليت را ندارد و با يك تست و امتحان هم نمي‌توان او را پيدا كرد. به نظرم بايد براي كشف مجري، زمان زيادي صرف كرد. بعد از اين‌كه مجري انتخاب و سكان يك برنامه به او سپرده شد هم بايد به او فرصت داد تا بتواند توانمندي‌هاي خود را به نمايش بگذارد.

چگونه مي‌توان روي يك مجري سرمايه‌گذاري كرد تا او به صورت كامل در اختيار رسانه قرار بگيرد؟

وقتي از مجري در فضاي رسانه‌اي حمايت‌هاي جدي صورت بگيرد و مجري بدون دغدغه فعاليت كند، به يقين همراه رسانه خواهد ماند. شما در نظر بگيريد براي موفقيت يك مجري، سازمان صداوسيما چقدر هزينه مي‌كند و آنتن تلويزيون را در اختيارش قرار مي‌دهد. بنابراين تلويزيون نبايد براحتي حاضر شود چنين فردي را از دست بدهد. مردم با ديدن يك مجري در تلويزيون متوجه مي‌شوند بايد انتظار پخش چگونه برنامه‌اي را داشته باشند. رسانه بايد فضايي فراهم كند كه افراد دلسوزانه در كنارش باشند نه در اختيارش. وقتي يك مجري اجراي برنامه‌اي را به‌عهده مي‌گيرد. مي‌تواند از شرايط به وجود آمده استفاده‌هاي خاص بكند. مي‌تواند زد و بندهاي خاص سياسي و اقتصادي داشته باشد.

چرا برنامه​هاي​گفت‌وگومحور تلويزيون مثل سابق ديگر جذاب نيست؟

برنامه گفت‌وگومحور از جذاب‌ترين ساختارهاي برنامه‌سازي است، اما نوع نگاه به توليد اين‌گونه برنامه‌ها بسيار مهم است. ما گاهي برنامه‌هاي گفت‌وگومحوري داشته‌ايم كه جذاب و مخاطب‌پسند هم بوده‌اند و هرازگاهي ميزان رضايت و مخاطب از چنين برنامه‌هايي از فيلم و سريال هم بيشتر بوده است، اما توليد آن ادامه نداشته و مديران هم كمتر به اين ساختار توجه كرده‌اند. شما وقتي براساس نياز مخاطب و جامعه برنامه گفت‌وگومحور مي‌سازيد، مطمئنا مشتري خواهيد داشت.

به نظر مي‌رسد تلويزيون بنا به دلايلي براي اين‌گونه ساختار برنامه‌سازي اهميت چنداني قائل نيست، چون حتي در جشنواره جام‌جم هم برنامه‌هاي گفت‌وگومحور و تركيبي هيچ جايگاهي نداشتند؟

بله، خيلي دوست داشتم در جشنواره تلويزيوني جام‌جم كه تقريبا همه ساختارهاي برنامه‌سازي مورد ارزيابي و تقدير قرار گرفتند، برنامه‌هاي گفت‌وگومحور و تركيبي هم جايگاهي داشتند. به نظرم بايد نوع نگاه به اين‌گونه برنامه‌سازي تغيير كند تا برنامه‌سازان هم با جديت به برنامه‌سازي ادامه بدهند.

ايده‌آل‌تان در برنامه‌سازي براي تلويزيون چيست؟

ايده‌آل من مهم نيست و شايد اهميتي هم نداشته باشد. ما بيشتر جامعه را رصد مي‌كنيم و شرايط را در نظر مي‌گيريم كه حال مردم چگونه است و به توليد چه برنامه‌اي نياز دارند و سپس طرح را آماده مي‌كنيم. يكي از دلايل توليد برنامه پشت صحنه، مظلوميت قهرمانان المپيك و پارالمپيك بود، براي اين‌كه شايد خيلي از هموطنانمان حتي به اسم، آنها را نمي‌شناسند و واقعا توليد چنين برنامه‌اي نياز روز جامعه بود.

آيا اجرا را مي‌توان يك جور بازي دانست؟

اجرا بازيگري نيست. نبايد در گفت‌وگو با يك فرد، نقش بازي كرد. به طور مثال در برنامه پشت صحنه، اگر همين قهرمانان به منزلم مي‌آمدند، من به همين شكل با آنها گفت‌وگو مي​كردم، با اين تفاوت كه اجرا در تلويزيون مستلزم رعايت اصول و آدابي است.

آيا با اجراي اين برنامه توانستيد به اهدافي كه داشتيد برسيد؟

من هدفم اين بود كه اين قهرمانان ديده شوند؛ قهرماناني كه به نوعي سفيران كشورمان محسوب مي‌شوند. كساني كه باعث شدند پرچم پرافتخار كشورمان در لندن و در حضور ورزشكاران و تماشاگران دنيا به اهتزاز درآيد. اگر توانسته باشم اين قهرمانان را به مردم معرفي كنم، به هدفم نزديك شده‌ام.

نخستين گام يك مجري موفق در اجراي برنامه‌اي كه بتواند ارتباط موثري با تمام مخاطبان برقرار كند، چيست؟

معتقدم نه‌تنها مجري، بلكه كساني كه در رسانه كار مي‌كنند بايد مخاطب را فردي هوشمند بدانند و به تشخيص آنها ايمان داشته باشند، چون مخاطب براحتي مي‌تواند مجري، شيوه اجرا، نوع بيان و نگاه او را درك كند، كارش را قضاوت كند و حتي نمره بدهد.

قبول داريد شناخت مخاطب، كار بسيار دشواري است؟ چون مخاطبان اقشار مختلفي از جامعه را تشكيل مي‌دهند. فكر مي‌كنيد شما توانسته‌ايد همه مخاطبان را راضي نگه داريد؟

درواقع اين محال است كه بتوان همه اقشار جامعه را از يك مجري راضي نگه داشت. هر كاري بايد جاي خودش اتفاق بيفتد؛ يعني بداني امروز چه كاري را با چه هدفي مي‌خواهي انجام بدهي. وقتي يك مجري كارش را بدرستي انجام بدهد، مردم او را درك مي‌كنند و مي‌توانند با او براحتي ارتباط برقرار كنند. البته اين موضوع را هم بايد بپذيريم سلايق مختلفي در سطح جامعه است و شايد كسي از من يا از برنامه ما خوشش نمي‌آيد و راضي نگه داشتن همه مخاطبان كار بسيار دشواري است كه فكر نمي‌كنم كسي بتواند چنين كاري را انجام بدهد.

تا به حال شده فكر كنيد مسير كاري و حرفه‌ايتان را به اشتباه طي كرده‌ايد؟

هنوز هم بعضي اوقات به اين موضوع فكر مي‌كنم كه اگر در موقعيت ديگري بودم، مي‌توانستم كارهاي ديگر و بهتري انجام بدهم.

مثلا كجا؟

فكر است و ممكن است به خيلي جاها پرواز كند.

شما از مجرياني هستيد كه هميشه با كت و شلوار اجرا مي‌كنيد. چرا در برنامه پشت صحنه كه فضاي متفاوتي داشت، باز هم از كت و شلوار استفاده كرديد؟

من برنامه ورزشي اجرا نمي‌كنم كه بخواهم بدون كت و شلوار برنامه اجرا كنم. به نظرم اين سليقه‌اي است. وقتي گفت‌وگوي ما ورزشي نيست و بيشتر نگاه اجتماعي دارد، فكر مي‌كنم اين نوع پوشش بهترين انتخاب است.

شما اجراهاي غيرسازماني هم انجام مي‌دهيد؟

خيلي محدود.

غير از اجرا دوست داشتيد​ كدام حرفه را در رسانه ادامه مي داديد؟

من سال‌ها در تلويزيون بخش‌هاي متفاوتي براي برنامه‌ها توليد مي‌كردم و مدتي را هم در سينما و تئاتر بودم. درخصوص اجرا هم شما مي‌دانيد من يكدفعه وارد عرصه اجرا نشدم، در مستندهايي كه توليد مي‌كردم با افراد مورد نظر از پشت دوربين صحبت مي‌كردم، كم‌كم جلوي دوربين اين گفت‌‌وگوها را ادامه دادم تا اين‌كه در باشگاه مهرورزان كار اجرا را شروع كردم. پس از آن در بيشتر برنامه‌هاي مناسبتي شبكه يك حضور داشتم. طي سال‌هايي كه در رسانه ملي فعاليت داشته‌ام، همه كاري كرده‌ام و هيچ وقت دريغ انجام كاري را نداشته‌ام.

براي نوروز امسال هم برنامه‌اي خواهيد داشت؟

بله، صحبت‌هايي شده و قرار است براي يكي از شبكه‌هاي تلويزيون ويژه برنامه نوروز را تهيه و اجرا كنم كه پس از نهايي شدن، اطلاع‌رساني در اين زمينه صورت خواهد گرفت.

در اين مدتي كه برنامه پخش شده، مردم ارتباط خوبي برقرار كرده‌اند؟ آيا از نظرها و پيشنهادهاي آنها استفاده مي‌كنيد؟

مردم از طريق سايت و روابط عمومي سازمان و شبكه سه سيما ارتباط بسيار خوبي با برنامه داشته‌اند و من همين جا از همه مردم ايران تشكر مي‌كنم. از همه انتقادها و پيشنهادهايي كه به برنامه داشته‌اند، سپاسگزارم.

فرشيد شكيبا - گروه راديو و تلويزيون

اجراي خودماني در يك برنامه به ظاهر ورزشي

«پشت صحنه» در نگاه اول يك برنامه ورزشي است و احسان عليخاني گزينه مناسبي براي اجراي آن محسوب نمي‌شود.

اگر اين فرضيه را بپذيريم كه اجراي برنامه ورزشي مستلزم داشتن جنب و جوش و تحرك زياد است، آن‌وقت به اين نتيجه مي‌رسيم عليخاني با آرامش و اجراي احساسي‌اش نمي‌تواند مجري يك برنامه ورزشي باشد.

اما همان‌طور كه گفته شد پشت صحنه، ظواهر يك برنامه ورزشي را دارد ولي در لايه‌هاي زيرينش به كارهاي اجتماعي و خانوادگي شبيه مي‌شود.

قهرمانان المپيك در اين برنامه درباره مسائل حرفه و رشته‌شان سخني نمي‌گويند و بيشتر درباره رابطه‌شان با دوستان و اطرافيان حرف مي‌زنند.

عليخاني هم استاد اداره‌كردن اين‌گونه لحظات است. او اين توانايي را دارد كه يك ورزشكار را با پدر و مادر و همسرش روبه‌رو كند و از دل اين مواجهه، حرف و نكته جذابي دربياورد.

عليخاني در برنامه‌هاي قبلي‌اش مثل بهارنارنج و ماه عسل نشان داده مي‌تواند بخوبي با آدم‌هاي معمولي و غيرمشهور كنار بيايد. انگار آدم‌هاي كم حرف و ساكتي كه تجربه نشستن جلوي دوربين را ندارند در برنامه‌هاي عليخاني استعدادشان شكوفا مي‌شود.

تجربه ناموفق چنين اجراهايي را هم زياد ديده‌ايم. مشكل وقتي حاد مي‌شود كه فرد غيرمشهور نمي‌تواند حرفي بزند و مجري هم نمي‌تواند يخ مجلس را بشكند.

اين جور وقت‌ها سكوت بر فضا حاكم مي‌شود و تهيه‌كننده مجبور است هرچه زودتر برنامه را به پايان برساند اما برنامه پشت صحنه با تكيه بر اجراي عليخاني گرما و صميميت ديگر كارهاي او را دارد؛ صميميتي كه برخاسته از اجراي خودماني و بدون تعارف احسان عليخاني است. او از كلمات قلمبه و سلمبه استفاده نمي‌كند و تصويري واقعي و باورپذير از مهمانان برنامه ارائه مي‌دهد.

او همان مجري‌اي است كه در برنامه لحظه سال تحويل از نيوشا ضيغمي خواست براي همسرش يك خورش فسنجون تپل‌ درست كند.

تپل واژه‌اي است كه از زبان مردم كوچه و بازار زياد شنيده مي‌شود و در عين حال كلمه بي‌‌ادبانه‌اي هم نيست.

عليخاني در اجراهايش اين كلمات را زياد به كار مي‌برد. همچنين رگه‌هايي از طنز ـ كه در اجراي او وجود دارد ـ به جذاب‌تر شدن برنامه كمك مي‌كند. ب

ه عنوان مثال، او در يكي از اجراهايش به مهمان برنامه گفت حتما از همسرت هم قدرداني كن وگرنه ساعت‌هاي سختي پيش رو خواهي داشت!

تمام تلاش عليخاني در پشت صحنه اين است كه بار لحظات حسي و عاطفي را بيشتر كند. اين مجري در گذشته با گوشه و كنايه‌هاي بعضا تند و تيزش توجه مخاطبان را به خودش جلب مي‌كرد، ولي اين بار اجرايش آرامش بيشتري دارد و در صحبت‌هايش خبري از آن حرف‌هاي نيشدار نيست.

اين بار حس عاطفي كه در كل برنامه جريان دارد، اصلي‌ترين مولفه جذابيت‌بخشي به كار اين مجري جوان است.



مصاحبه با احسان عليخاني
مصاحبه با احسان عليخاني

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۰۰:۴۸ توسط: مديريت فروشگاه موضوع: نظرات (0)

رمان با بهار براي موبايل

دانلود



رمان با بهار براي موبايل
رمان با بهار براي موبايل

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۰۰:۴۸ توسط: مديريت فروشگاه موضوع: نظرات (0)

رمان نقاب عشق(7)

كتم را از تنم در آوردم و گفتم:
ما اينيم ديگه! از پارميدا چه خبر؟
باربد گفت:
نمي دونم. عسل كه دوست صميميشه تا يه ساعت پيش آويزون من بود و عين خيالش نبود.
گفتم:
نمي خواستم اخراج شه.
باربد گفت:
ناراحت نباش. ديدي كه عسل چي گفت! پارميدا تمام اين مدت از اردلان جنس مي گرفته. اونم ما رو سياه كرده بود.
خنديدم و گفتم:
پس فقط من نيستم كه اين قدر فيلمم.
باربد گفت:
نه داداش! هيچكس به اندازه تو فيلم نيست.
خنديدم و خستگي را بهانه كردم و تماس را قطع كردم. لباسم را عوض كردم و خودم را توي پتو پيچيدم. داشتم نخ دندان مي كشيدم كه عسل زنگ زد. جواب دادم. عسل گفت:
آرسام! پاشو بيا اينجا! مامانم اينا نيستن امشب.
با تعجب گفتم:
يه ساعت پيش از پيش باربد اومدي. راضي نشدي؟
عسل با شيطنت گفت:
هيچكس به جز تو منو راضي نمي كنه.
در دلم گفتم:
خفه بابا!
گفتم:
نمي تونم. خوابم مي ياد. باشه براي يه شب ديگه... راستي! فردا كسي خونه نيست. فردا بيا اينجا.
عسل گفت:
فردا منو نپيچوني ها!
گفتم:
نه عزيزم اين حرفا چيه؟
عسل پرسيد:
براي پارميدا ناراحتي؟
خنديدم و گفتم:
پارميدا؟ تا وقتي تو رو دارم چرا بايد به پارميدا فكر كنم؟
عسل كه راضي شده بود گفت:
باشه. فردا مي بينمت. مي بوسمت عزيزم. فعلا باي.
تماس را كه قطع كردم سر جايم دراز كشيدم. صداي دعواي مامانم و آروشا را مي شنيدم. با خودم فكر كردم:
پس كي دعواهاي اين دو تا تموم مي شه؟
به اتاق آروشا رفتم. آروشا پاهايش را بغل كرده بود و روي تخت نشسته بود. مامانم با كلافگي به من نگاه كرد. پرسيدم:
باز چي شده؟
آروشا با چشم هاي پر از اشك گفت:
نمره ام كم شده... همين.
مامانم فرياد زد:
همين؟ دختري كه هميشه نمره ي بيست مي گرفت الان اين قدر وضعيت درسيش خراب شده كه من رو از طرف مدرسه خواستن.
آروشا گفت:
خسته شدم. به خدا خسته شدم... از اين گير دادن هاي تو خسته شدم. زندگيم شده فقط درس... دارم ديوونه مي شم. به خدا از اين خونه و در و ديواراش متنفرم. همه ي زندگيم رو بدون هيچ تفريحي بين همين ديوارا گذروندم. ديگه به اين جام رسيده.
با دست هاي لرزانش به گردنش اشاره كرد. مامانم گفت:
انتظار داري چي كارت كنم؟ ولت كنم كه هر كاري مي خواي بكني؟
آروشا گفت:
چطور آرسام مي تونه؟
مامانم گفت:
آرسام پسره... فرق مي كنه. اين جامعه براي دخترها امن نيست. تو يه چيزي بگو.
مامانم با حالتي طلب كارانه در برابرم ايستاد. آروشا گفت:
آرسام! يه چيزي بهش بگو. نمي ذاره برم خونه ي نينا. مي گه درست بد شده به خاطر اينه كه با اين نينا صميمي شدي.
مامانم گفت:
بابا من اين دختره رو نمي شناسم. چطوري بذارم تو بري شب اونجا بخوابي؟ آرسام تو كه توي اين جامعه هستي و از همه چيز خبر داري قضاوت كن.
در حالي كه به سمت در مي رفتم تا از اتاق خارج بشم گفتم:
بذار بره. دختر خوبيه. من ديدمش... شما هم خيلي سخت مي گيري مامان جان!
مامانم نگاهي پر شك و ترديد به آروشا كرد. من گفتم:
مسئوليتش با من! راست مي گه ديگه! هيچ وقت فكر نكردي كه بد شدن درسش به خاطر اين همه سخت گيري و فشار عصبيه؟ بيا بريم مامان جان! بذار آروشا آروم بشه و درسش رو بخونه.
از اتاق خارج شديم. مامانم با صدايي آهسته طوري كه آروشا نشنود گفت:
آرسام جان من يه چيزي مي دونم كه مي گم نره پسرم! مادر بچه ي خودش رو از همه بهتر مي شناسه. آروشا بي ظرفيته. جنبه ي آزادي گشتن رو نداره. به خودت نگاه نكن. اين دختر ساده و زودباوره.
گفتم:
خدا رو شكر كه در مورد من اين همه نگران نيستي.
مامانم چشم غره اي بهم رفت و گفت:
تو هر وقت بيرون مي ري من بيشتر نگران دخترهايي هستم كه باهات بيرون مي يان.
سري تكان دادم و خنده كنان به اتاقم رفتم.
آروشا با ظاهري مرتب تر از هميشه دم در منتظرم بود. شال طلايي رنگي به سر داشت كه خيلي بهش مي آمد. سوار ماشينم شد و به طرف خانه ي دوستش به راه افتاديم. آروشا با هيجان مرتب حرف مي زد و من به اين فكر مي كردم كه اين دختر چه قدر محدود شده است كه با يك لطف كوچك اين طور خوشحال مي شود. دم خانه ي دوستش او را پياده كردم و به خانه ي خودمان برگشتم. مينا و ماهرخ مرخصي گرفته بودند. به جز من فقط مش رجب خانه بود. به او توصيه كردم كه در مورد مهمانم چيزي به بابام نگويد و او هم مثل هميشه با خوشرويي قبول كرد.
دوش گرفتم و خودم را آماده ي آمدن عسل كردم. عسل سر ساعت مقرر رسيد. در را برايش باز كردم. عسل با چشم هايي كه مي درخشيد به خانه ي بزرگ و زيبايمان نگاه كرد. روي مبل نشست و من برايش نوشيدني آوردم. عسل گفت:
چه خونه اي داريد!
لبخندي زدم و پرسيدم:
خوشت اومده؟
عسل خنديد و گفت:
آره. خيلي قشنگه!
در دل گفتم:
چيزي از اين خونه به تو نمي ماسه. دلت رو خوش نكن.
چشم هاي عسل از روي بوفه هاي پر از كريستال به لوستر عظيم پذيرايي چرخيد. پرسيد:
دوبلكسه؟
پوزخندي زدم و در دل گفتم:
فقط به فكر پوله.
گفتم:
آره! اتاقا بالاست. يه هال كوچيك و يه آشپزخونه ي فسقليم اون بالا داره.
با كلافگي دستم را جلوي چشم هاي عسل كه به تابلوي نقاشي گران بهايمان خيره شده بود، تكان دادم و گفتم:
يه كم هم منو تحويل بگير. اومدي من رو ببيني يا خونه رو؟
عسل لبخندي زد و گفت:
مي دوني كه من از ديدن تو سير نمي شم.
در دل گفتم:
برو خودت رو فيلم كن!
آن شب را با عسل خوش گذراندم و صبح روز بعد از او خداحافظي كردم. خبري از آروشا نبود. در دل گفتم:
اين هم از مشكلات نداشتن موبايل! حالا من اين دختره رو از كجا گير بيارم؟
براي اينكه نگرانيم را كاهش بدهم به اتاقم رفتم و روي مبل محبوبم نشستم. گيتارم را به دست گرفتم و آهنگ هايي كه سلطاني بهم داده بود را تمرين كردم. حرف هاي پاني به ذهنم هجوم آورد و بيش از پيش ذهنم را بهم ريخت. با بي حوصلگي گيتار را روي تختم انداختم.
ساعت دوازده بود كه آروشا باهام تماس گرفت و گفت كه دنبالش بروم. با بي حوصلگي لباس بيرون پوشيدم و دنبال آروشا رفتم. زياد سرحال به نظر نمي رسيد. تا سوار شد پرسيدم:
چرا اخمات توهمه؟
آروشا سرش را با دست هاي كوچكش چسبيد و گفت:
سرم درد مي كنه. چيزي نيست.
با زيركي پرسيدم:
خوش نگذشت؟
آروشا شانه بالا انداخت و گفت:
بد نبود... آرسام حوصله ندارم. سوال نپرس.
فهميدم بيش از اين نمي خواهد صحبت كند. خودم هم حوصله نداشتم. وقتي وارد خانه شديم او بدون هيچ حرف اضافي به اتاقش رفت و در را بست. من هم خودم را روي تخت انداختم و مشغول سيگار كشيدن شدم. چشمم به عكس دونفره ام با علي افتاد. غم غريبي به دلم چنگ زد. احساس تنهايي مي كردم. احساس مي كردم يكي از دوست داشتني ترين اعضاي بدنم را از دست داده ام. خيلي زود اشك هايم را صورتم را پوشاند. هنوز صدايش را مي شنيدم كه وحشت زده مي گفت:
آرسام من نمي خوام بميرم.
تصوير پدر و مادر علي كه به جاي پسرشان مرا سر قبر در آغوش مي فشردند پيش چشم هايم جان گرفت. آهسته گفتم:
علي منو تنها گذاشتي! نامرد!
و بعد تصوير آن دختر زيبا با موهاي خرمايي لخت پيش چشمانم آمد. ناليدم:
مي كشمت لعنتي!
از سر جايم بلند شدم. كمدم را باز كردم و يكي از نوشيدني هاي محبوبم را باز كردم. قدري نوشيدم. دوباره بطري را به داخل كمدم برگرداندم. ماهرخ كه تازه به خانه رسيده بود، در زد و وارد شد. گفت:
آقا! مادر و پدرتون دارن مي يان. ناهار سفارش دادن ماهي درست كنم.
صدايم را بلند كردم و گفتم:
بي خود كردن. من ماهي دوست ندارم. برو قورمه سبزي درست كن.
ماهرخ مظلومانه گفت:
ولي خانوم خودشون گفتن... .
فرياد زدم:
تا اونا خونه نيستن من صاحب خونه ام. من بهت مي گم چي درست بكني و چي درست نكني. حالا برو بيرون. زود باش. مي خوام تنها باشم.
ماهرخ رفت. نيم ساعت بعد مامان و بابام رسيدند. صدايم زدند كه پايين بروم. من هم نرده ي چوب اعلايمان را چسبيدم و از پله هاي عريض سنگي پايين رفتم. تا شروع به راه رفتن كردم بابام گفت:
باز تو نوشيدني خوردي؟
سر جايم ايستادم و با لحن كشداري كه مخصوص زمان مستيم بود گفتم:
نمي دونم هر دفعه از كجا مي فهمي.
بابام آهي كشيد. صورتش از ناراحتي در هم رفت و گفت:
آخ كه تو آدم نمي شي.
خودم را روي كاناپه انداختم و سرم را روي پاي مامانم گذاشتم و گفتم:
آدم شدن تمام لذت هاي زندگي رو از آدم مي گيره. چيز خوبي نيست.
ماهرخ وارد سالن شد و اطلاع داد كه به دستور من قورمه سبزي درست كرده است. مامانم كه مي دانست منتظر هستم تا جنجال به پا كنم چيزي به او نگفت ولي وقتي ماهرخ رفت تا ميز ناهار را بچيند گفت:
من با تو چي كار كنم؟ آرسام ديگه خيلي لوس شدي!
******
وارد اتاق شدم. ديگر فضايش برايم آشنا بود. ديوارهاي سبز رنگي داشت و نور لوستر خيلي كم بود. يك ميز بزرگ قهوه اي سوخته در كنار اتاق بود. در طرف ديگر يك آب سرد كن وجود داشت. به ديوارها عكس نوازندگان بزرگ آويخته شده بود. وسط كلاس آقاي سلطاني ايستاده بود. با ديدن من با خوشحالي جلو آمد و مرا به همه معرفي كرد. فقط يكي از دخترها همسن پاني بود كه الناز نام داشت. دو دختر ديگر كمي بزرگتر بودند و ليلا و شيما نام داشتند. نگاه هرسه دختر با اشتياق به من دوخته شده بود. الناز در گوش پاني صحبت مي كرد و خوب مي دانستم كه موضوع صحبتش هستم. يكي از پسرها همسن پاني بود كه اسمش مهيار بودم. آرمين و سينا هم يكي دو سالي از من بزرگتر بودند. تا روي صندلي كنار مهيار نشستم و گيتارم را از كيفش در آوردم فهميدم كه با آرمين و سينا مشكل خواهم داشت. آن دو مرتب مزه پراني مي كردند و سعي مي كردند توجه دخترها را به خودشان جلب كنند. آرمين پسر قدبلند و چهارشانه اي بود و برخلاف او سينا لاغر و ظريف بود. از آن پسرهايي بود كه موهايش را سيخ سيخي مي كرد و چسب مو مي زد. با انزجار صورتم را به طرفي ديگر چرخاندم. در دل گفتم:
جاي باربد خالي! اگر بود چه قدر اين پسره رو دست مي انداختيم.
مهيار را هم دوست نداشتم. ابروهايش را هشتي برداشته بود و موهايش را تا زير شانه هايش بلند كرده بود. در دل گفتم:
عيبي نداره. تنها و بي دوست مي مونم. اين جوري شانس بيشتري براي جذب كردن پاني دارم.
الناز كه دختري سبزه و قدكوتاه بود گهگداري زيرچشمي به من نگاه مي كرد و پاني هم به او سقلمه مي زد تا از اين كار منعش كند. با خودم گفتم:
چه خنده اي شه اين كنسرت!
سلطاني گفت:
خب بچه ها! اين هم از آرسام عضو جديد گروهمون. حالا كه با هم بيشتر آشنا شديد... .
موبايلش زنگ زد و از اتاق خارج شد. سينا كنار من نشست و گفت:
خب خوش تيپ! بلدي گيتار رو دستت بگيري تازه كار؟
آرمين هر هر به حرف او خنديد. لبخندي زدم و به سينا گفتم:
مي دونستي اين مدل مو چهار پنج ساله كه دمده شده؟ همين جوري هم كسي حاضر نبود نگات كنه لازم نبود اين قدر خودت رو تابلو كني.
سينا سرخ شد و قبل از اينكه جوابي دندان شكن بهم بدهد سلطاني وارد شد. الناز سرش را پايين انداخته بود و مي خنديد. در دل گفتم:
آرسام! خودت رو كنترل كن! تو بايد پسر مودب و با شخصيتي به نظر برسي.
سلطاني راهنمايي هاي لازم را كرد و شروع به تمرين كرديم. يك ساعت بي وقفه تمرين كرديم. سينا خيلي مراقب بود تا بتواند از من آتو بگيرد ولي چون سطحم خيلي بالاتر از آن گروه بود هيچ خطايي مرتكب نشدم. سلطاني اجازه داد بيرون برويم تا استراحت كوتاهي بكنيم. وارد سالن اصلي آموزشگاه شديم كه پر از هنرجو بود. همه ي آنها براي تمرين كنسرت آمده بودند. من كه حواسم را روي پاني متمركز كرده بودم حتي سرم را بلند نكردم تا دخترها را ببينم. از روي ميز يك ليوان يك بار مصرف برداشتم و براي خودم چاي ريختم. سرم را پايين انداخته بودم و بي صدا چايم را مي نوشيدم. وقتي چايم تمام شد و آن را داخل سطل آشغال انداختم سرم را بلند كردم و ديدم كه سلطاني به همراه چند نفر از استادها و منشي آموزشگاه مرا نگاه مي كنند و زيرلب صحبت مي كنند. روي لب هايشان لبخند بود. نمي دانستم در مورد چي صحبت مي كنند. پاني كنارم ايستاد و خنده كنان گفت:
ظاهرا خيلي ها شما رو پسنديدن. مي دونيد تا حالا چند نفر بهم پيشنهاد كردن كه ساعت كلاسم رو باهاشون عوض كنم؟
لبخند زد و گفتم:
اميدوارم شما قبول نكرده باشيد.
پاني گفت:
نه خب! منم هر ساعتي نمي تونم كلاس بيام.
در دل گفتم:
خدا رو شكر!
به چشم هاي پاني نگاه كردم كه خندان بود. در دل گفتم:
توجهش بهم جلب شده. اين دخترها تا مي بينن يه پسري كه دور و برشونه براي ديگرون مهمه توجهشون بهش جلب مي شه. جالبه!
شيما را در حالي غافل گير كردم كه نگاهي تحسين آميز به لباس هايم مي كرد. پشتم را به او كردم و سرم را به ديدن اطلاعيه هاي آموزشگاه گرم كردم.
بعد از يك ربع دوباره به آن اتاق برگشتيم و مشغول تمرين شديم. بعد از يك ساعت تمرينمان تمام شد و همه از آموزشگاه خارج شديم. من با خستگي به سمت بنز مشكي رنگم رفتم. سوار ماشينم شدم و با ديدن صورت هاي متعجب ليلا و شيما لبخندي پيروزمندانه زدم. در دل گفتم:
همه شيفته ي من مي شن به جز اين پاني مارمولك!
******
در حالي كه خنده كنان از در دانشگاه خارج مي شدم با پارميدا رو به رو شدم. در دل گفتم:
لعنت به اين شانس!
پارميدا با قبل فرق كرده بود. موهايش را خيلي ساده بالا زده بود و آرايش نداشت. در دل گفتم:
واي خدا! چه قدر بدون آرايش زشته! خاك بر سر من كه با اين دختره دوست بودم.
با بداخلاقي پرسيدم:
چي مي خواي؟
پارميدا كه مشخص بود عصبانيتش را كنترل مي كرد گفت:
براي چي براي من فيلم بازي كردي؟ چرا دروغ گفتي كه دوستم داري؟
پوزخند زدم و گفتم:
خوشم مي ياد ملت رو اسگل كنم. خيلي حال مي ده.
پارميدا كه برق اشك در چشم هايش نمايان بود گفت:
همه اش به خاطر مواد بود؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
ارزش هركسي در يه حد مشخصه! ارزش تو هم در اين حد بود. تو فكر مي كني بيشتر از اين مي ارزي؟
پارميدا گفت:
من به خاطر تو اخراج شدم. آرسام واقعا نامردي. تو گولم زدي. تمام اين مدت ادعا كردي كه دوستم داري. مرتب قربون صدقه ام رفتي ولي وقتي اخراج شدم حتي يه زنگ هم بهم نزدي.
با كلافگي گفتم:
تمومش كن. دروغ گفتم. مي خواي همين رو بشنوي؟ دروغ گفتم. من هيچ وقت ازت خوشم نمي اومد. فقط مي خواستم باهات خوش بگذرونم. همين!... تو كه با اردلان دوست بودي و اون برات مواد مي اورد براي من ادعا نكن كه به خاطر من از دانشگاه اخراج شدي.
اشك از گوشه ي چشم هاي پارميدا روي گونه اش ريخت. گفتم:
آبغوره نگير. خودت رو هم براي من كوچيك نكن. من حرفم رو زدم. هيچ راه برگشتي هم نيست. در ضمن!... من از دخترهايي كه گدايي محبت مي كنند بيزارم... مي فهمي؟
پارميدا عقب عقب رفت و گفت:
باورم نمي شه با همچين موجود نفرت انگيزي همبستر مي شدم.
پوزخندي زدم و گفتم:
منم باورم نمي شه با همچين دختر زشتي... .
دست پارميدا بالا آمد و محكم توي صورتم خوابيد. چنان با خشم به او نگاه كردم كه از ترس از جا پريد. دستش را گرفتم و پيچاندم. صورتم درد گرفته بود. خون جلوي چشم هايم را گرفته بود. در حالي كه دندان هايم را از خشم روي هم مي سابيدم گفتم:
يه بار ديگه چشمم بهت بيفته روزگارت رو سياه مي كنم دختره ي (...) . فهميدي؟ گم شو از جلوي چشمم.
او را به عقب هل دادم و با گام هايي بلند به سمت ماشينم رفتم. پايم را روي گاز گذاشتم و به سمت آموزشگاه موسيقي راندم. كمي دير رسيدم. با عجله وارد اتاق شدم و به سلطاني گفتم:
ببخشيد!... مي دونم دير كردم.
سلطاني نگاهي موشكافانه به صورت در هم رفته ام انداخت و گفت:
مشكلي نداره. بيا تو.
بچه هاي ديگر تمرين را قطع كرده بودند و با كنجكاوي نگاهم مي كردند. وقتي به سمت صندلي خالي مي رفتم دست الناز ناخوآگاه به سمت شالش رفت و آن را مرتب كرد. روي صندلي نشستم و گيتارم را در آوردم. هنوز عصباني بودم و اخم هايم توي هم بود. با كمترين علاقه ي ممكن نت ها را نواختم. آن قدر فكرم مشغول بود كه حتي پاني را هم فراموش كرده بودم. فقط در ذهنم نقشه مي كشيدم كه چطور شر پارميدا را براي هميشه از سرم بكنم. سلطاني بهم چند بار تذكر داد كه بيشتر دقت كنم ولي در جوابش چنان اخمي بهش كردم كه ساكت شد. آن روز همه داشتند آن رويم را مي ديدند. كنترلي روي رفتارم نداشتم.
سلطاني اجازه ي استراحت داد. به سمت من آمد و كنارم نشست. با مهرباني پرسيد:
مشكلي پيش اومده؟ مثل هميشه نيستي؟
از جايم برخاستم و گفتم:
چيز قابل گفتني نيست. يه مشكل كوچيكه كه به زودي حل مي شه.
سلطاني خواست چيزي بگويد كه گفتم:
ببخشيد! من مي رم بيرون كه سيگار بكشم.
به او مهلت ندادم كه حرف بزند. از اتاق خارج شدم و روي يكي از صندلي هاي رو به روي ميز منشي نشستم. سيگاري روشن كردم و بدون توجه به اطرافم مشغول كشيدن آن شدم. پاني را ديدم كه كمي آن طرف تر ايستاده بود و با الناز صحبت مي كرد. به پاني خيره شدم. آن قدر نگاهش كردم تا متوجه نگاه من شد. نيم نگاهي بهم كرد و چون نگاه خيره ام را ديد سرش را پايين انداخت و لبخند كمرنگي زد. در دل گفتم:
نه! مثل اينكه دارم موفق مي شم.
نگاهم را به جايي ديگر دوختم. سيگار را تا ته كشيدم. برگشتم تا آن را در سطل بندازم كه نگاه خيره ي پاني را روي خودم احساس كردم. اين بار من بودم كه سرم را به طرفي ديگر چرخاندم و لبخند زدم. شيما كنارم نشست و گفت:
اتفاقي افتاده؟ امروز خيلي تو خودتي.
نگاهي گذرا بهش كردم. دوست داشتم بهش كم محلي كنم ولي مجبور بودم كه او را وسيله اي قرار بدهم تا حسادت پاني را برانگيزم. براي همين لبخندي زدم و گفتم:
نه اتفاقي نيفتاده... يه كم خستگي و ... يه كم هم كلافگي از يه زندگي يكنواخت.
شيما سر تكان داد و گفت:
مي فهمم. براي منم پيش اومده.
نگاهي به پاني كردم. با كنجكاوي به من و شيما خيره شده بود. بلافاصله سرش را به طرف الناز چرخاند. شيما به صورتم اشاره كرد و گفت:
يه طرف صورتت قرمز شده.
دستي به صورتم كشيدم و خنديدم. شيما هم خنديد و گفت:
كتك خوردي؟
گفتم:
تقريبا!
شيما چشمكي زد و گفت:
جريانش چيه؟
نيم نگاهي به پاني انداختم و ديدم كه هنوز زيرچشمي من را زير نظر دارد. خودم را با شيما صميمي تر نشان دادم و گفتم:
شوخي يكي از دوستام بود.
شيما گفت:
شوخي دردناكي به نظر مي رسه.
لبخند زدم و گفتم:
نه! خيلي هم درد نداشت.
بلند شديم و به سمت اتاق برگشتيم. با صداي نسبتا بلندي مي گفتيم و مي خنديدم. پاني كه پكر به نظر مي رسيد از كنارمان گذشت و وارد اتاق شد.
وقتي روي صندلي نشستم و گيتارم را به دست گرفتم احساس بهتري داشتم. موبايلم زنگ زد. گوشي را برداشتم و چشمم به شماره ي خانه يمان افتاد. با تعجب جواب دادم:
الو؟ سلام.
مامانم با صدايي كه كمي مضطرب به نظر مي رسيد گفت:
سلام. آرسام كي مي ياي خونه؟
گفتم:
مي دوني كه تا دو ساعته ديگه مي يام. چيزي شده؟
مامانم كه كاملا مشخص بود عصباني است با صداي بلندي گفت:
نه! مي خواستي چي بشه؟ چيزي نشده!
با تعجب گفتم:
خب بگو چي شده!
مامانم گفت:
هيچي! فقط زود بيا كه كارت دارم.
بعد هم ارتباط را قطع كرد. با تعجب گوشي را در جيبم گذاشتم. يك ساعت ديگر تمرين كرديم. تمرين كه تمام شد. گيتارم را برداشتم و بدون اينكه از كسي خداحافظي كنم به سمت در رفتم. از آموزشگاه كه بيرون مي رفتم پاني را ديدم كه منتظر تاكسي بود. چرخيد و مرا ديد. صدا زد:
آرسام! كارت دارم.
در دل گفتم:
اوه! چه صميمي شده!
گامي به سمتش برداشتم و گفتم:
جانم؟
پاني گفت:
مشكلي پيش اومده؟ امروز خيلي توي خودت بودي. اگه چيزي شده روي من به عنوان يه دوست حساب كن.
لبخندي زدم و گفتم:
مرسي از لطفت. چيز خاصي نبود... راستش من خيلي ديرم شده. فعلا با اجازه!
به او مهلت ندادم كه صحبتي بكند. در دل گفتم:
يه مقدار كم محلي برات لازمه.
سوار ماشينم شدم و به سمت خانه رفتم. نمي توانستم حدس بزنم كه چه اتفاقي افتاده است. در دل گفتم:
باز چه چيزي از من كشف كردند كه مي خوان بازخواستم كنند؟
با وجود ترافيك سنگين كمي دير به خانه رسيدم. در حالي كه سيگار مي كشيدم به سمت اتاقم رفتم. مامانم در هال طبقه ي بالا منتظرم بود. روي صندلي گهواره اي نشسته بود و اخم كرده بود. متوجه شدم كه خيلي عصباني است. با ديدن من از جايش برخاست و گفت:
كجا بودي؟
جبهه گرفتم و گفتم:
مي خواستي كجا باشم؟ كلاس موسيقي.
مامانم دست به كمر زد و گفت:
تا اين وقت شب؟
صدايم را بلند كردم و گفتم:
نكنه بايد مثل بچه دبستاني ها بهت جواب پس بدم.
مامانم هم صدايش را بلند كرد و گفت:
خيلي پررو و وقيح شدي.
در اتاق آروشا باز شد و آروشا از اتاقش خارج شد. گفتم:
برو اتاقت درست رو بخون. چيزي نيست.
آروشا از جايش تكان نخورد. به چهارچوب در تكيه داد و محو تماشاي دعواي ما شد. يك لحظه به صورت گذرا از ذهنم گذشت كه او چه قدر لاغر و رنجور شده است. در اتاق مامان و بابام هم باز شد و بابام از اتاق خارج شد. او هم خيلي عصباني به نظر مي رسيد. مامانم گفت:
هر كاري دلت مي خواد مي كني و هر جا كه دوست داري مي ري. شورش رو در اوردي. با اين دخترهاي آشغالي كه دور و برت جمع كردي شب رو صبح مي كني. آرسام ديگه شورش رو در اوردي. هرچيزي حدي داره.
با كلافگي گفتم:
مادر من باز چي شده؟ درست حرف بزنيد.
بابام عينكش را در آورد و با همان لحن متين هميشگيش گفت:
امروز دوستت اومده بود دم در خونه. پارميدا رو مي گم.
قلبم در سينه فرو ريخت. بابام اخم كرد و گفت:
يه چيزهايي مي گفت كه ... آرسام! تو با اين دخترها چي كار مي كني؟ اصلا اين چرا با اين دخترها مي گردي؟ حيف تو نيست؟
مامانم گفت:
ريخت و قيافه اش عين... استغفرالله!... همچين دختري رو از كجا گير اوردي؟ با اون موهاي سفيد و چشم هاي گود افتاده! اينا كين كه تو باهاشون مي گردي؟
گفتم:
رابطم با اون تموم شده. حالا اومده بود دم در چي مي گفت؟
مامانم گفت:
مي گفت گولش زدي و بهش دروغ گفتي.
خنده ي عصبي كردم و گفتم:
آخ آخ! چه پسر بديم من!
بابام گفت:
مسخره بازي در نيار. آرسام اين كارها آخر و عاقبت نداره. مگه تو مرد نيستي؟ تصور كن همين بلاها رو يكي سر خواهرت بياره.
صدايم را بلند كردم و گفتم:
هيچكس حق نداره به خواهر من چپ نگاه كنه.
آروشا كه چشم هايش پر اشك شده بود به اتاقش برگشت. نگاهم به در اتاقش كه با شدت بسته شد ماند. گفتم:
حالا از من مي خواهيد چي كار كنم؟ برم باهاش ازدواج كنم؟
مامانم گفت:
من همچين حرفي نزدم. فقط دوست ندارم پسر دست گلم با همچين دخترهايي بگرده. مي فهمي؟
گفتم:
چشم! گفتم كه ديگه باهاش دوست نيستم.
مامانم گفت:
تو چي بهش گفتي كه مي گه بهش دروغ گفتي؟
گفتم:
هيچي بابا! خالي مي بنده. اين دختره به جز من با يكي از بچه هاي دانشگاه به اسم اردلانم دوست بود. چند وقت پيش جفتشون رو به خاطر رد و بدل كردن مواد از دانشگاه اخراج كردند. حالا كه اوضاعش خراب شده اومده آويزون من شده. شما چرا هر حرفي رو باور مي كنيد؟
مي دانستم كه نقطه ضعف مامانم در اين حرف هاست براي همين ادامه دادم:
مگه بهم اعتماد نداريد؟ مگه من رو بزرگ نكرديد؟ چرا با حرف يه آدم معلوم الحال به بچه ي خودتون شك مي كنيد؟
حنام پيش بابام رنگي نداشت. او چشم غره اي بهم رفت ولي مامانم گفت:
پسرم! صد بار بهت گفتم. تو ماشاءالله هزار ماشاءالله خوش قيافه و خوش تيپي. با وضع مالي خوبي كه بابات داره خيلي ها آرزوي يه نگاهت رو دارند. نبايد بهشون اجازه بدي كه فكر كنند مي تونند ازت سوء استفاده كنند.
بابام گفت:
خانوم دست بردار! تو اين مار خوش خط و خال رو نمي شناسي؟ اين سر هزارتا آدم عاقل و بالغ رو شيره مي ماله. اين خودش از عالم و آدم سوء استفاده مي كنه. چرا حرفاش رو باور مي كني؟
با عصبانيت گفتم:
بسه ديگه بابا! اين حرف ها چيه؟ فكر مي كني من دروغ گفتم كه پارميدا معتاده؟ باورت نمي شه برو از علي بپرس.
براي يك لحظه هر سه نفرمان ساكت شديم. بي اختيار اين حرف را زده بودم. لبم را گزيدم. بابام به علي خيلي اعتماد داشت و هميشه در مورد من از او سوال مي كرد. يك لحظه يادم رفته بود كه مدت ها بود علي من را تنها گذاشته بود. نتوانستم طاقت بياورم. پشتم را به بابام كردم و به سمت اتاق آروشا رفتم. بدون اينكه در بزنم وارد اتاقش شدم. روي تختش نشسته بود و سرش را روي زانويش گذاشته بود. ديدم كه گريه مي كند. بغلش كردم و گفتم:
تو براي چي گريه مي كني عزيز دلم؟
آروشا آهسته بينيش را بالا كشيد و گفت:
هيچي! فقط بحثتون عصبيم كرد... آرسام تو جدا اين دختره رو گول زدي؟
اخم كردم و گفتم:
اين چه حرفيه؟
آروشا گفت:
راستش رو بگو!
گفتم:
نه!
آروشا گفت:
جون من؟
نفسم را با صدا بيرون دادم و گفتم:
فقط خالي بستم كه دوستش دارم. همين!
آروشا سرش را روي سينه ام گذاشت و گفت:
اين كم چيزي نيست. دختر نيستي كه بفهمي... نمي توني بفهمي.
گفتم:
تو براي چي ناراحتي؟
آروشا ازم فاصله گرفت. از روي تختش بلند شد و اشك هايش را پاك كرد. همان طور كه پشتش بهم بود گفت:
براي اينكه دوست ندارم آدمي كه بيشتر از همه توي دنيا دوستش دارم آدم بدي باشه.
از جايم بلند شدم. دستي به موهايش كشيدم و پيشانيش را بوسيدم و گفتم:
من آدم بده نيستم عزيزم.
آروشا روي صندلي ميز تحريرش نشست و گفت:
باشه! اميدوارم اين طور باشه... مي خوام درس بخونم. مي شه بري؟
بدون حرف از اتاقش خارج شدم. مامان و بابام هنوز توي هال بودند. در دل گفتم:
حالا مگه ول مي كنند؟
به سمت اتاقم رفتم. بابام گفت:
آرسام!
بلند گفتم:
باز چي شده؟
بابام گفت:
مي خوام بهم قول بدي كه ديگه از اين كارها نمي كني. اگه يه بار ديگه دختري بياد دم در خونمون و از اين حرف ها بزنه بايد از اين خونه بري.
بدون حرف به سمت اتاقم رفتم. بابام با صداي بلندي گفت:
فهميدي؟
زيرلب گفتم:
نه! نفهميدم ولي الان به شماها مي فهمونم چه طوري باهام رفتار كنيد.
كوله پشتيم را برداشتم و چند تا از لباس هايم را در آن گذاشتم. از توي كشوي ميزم مقداري پول برداشتم و با شارژر موبايلم در كوله پشتيم انداختم. از اتاقم خارج شدم. مامانم پرسيد:
كجا؟
گفتم:
مي رم كه از شرم خلاص شيد.



رمان نقاب عشق(7)
رمان نقاب عشق(7)

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۰۰:۴۸ توسط: مديريت فروشگاه موضوع: نظرات (0)

مطالب رندوم


CopyRight © http://abolfazl-cd.zaminblog.com

نرم افزار آموزشی کودکان
آموزش عروسک سازی
آموزش گل سازی
ساعت مچی سواچ طرح Rebel