جايي كه قلب آنجاست(20)
منتظر و دلواپس نگاهش كردم اما او جمله اش را تمام نكرد بنابراين از فرصتي كه پيش آمده بود استفاده كردم و با لحن مرددي پرسيدم : از كجا فهميدي كه اون گردنبند سهراب ؟سامان نگاهش را از من گرفت و به سمت پنجره چرخاند لحظاتي بعد دوباره نگاهم كرد و گفت ، چند شب پيش تو باشگاه زنجيرش پاره شد . من اونجا بودم
جواب سوالم را گرفته بودم براي همين از ترس اينكه سامان سوالي ديگري در اين باره بپرسد پيش دستي كردم و گفتم :
- باشگاه مي ريد ؟ چه رشته اي .
سامان شانه اي بالا انداخت و گفت : گاهي اسكواش ، گاهي تنيس .
و بلافاصله با سوالش به من فهماند كه : " اگه فكر كردي مي توني از زيرش در بري ، كور خوندي "
- گردنبندو ... خود سهراب بهت داد ؟
من فقط سرم را تكان دادم و او ديگر حرفي نزد بقيه راه در سكوت طي شد و اين سكوت آزار دهنده و سنگين تا زماني كه پشت ميز رستوران نشستيم همچنان ادامه داشت . بعد از سفارش غذا ، سامان دست هايش را روي ميز گذاشت و همراه با لبخند كمرنگي گفت : ولي جالبه ها . تو الان دو گردنبند عين هم داري . به نظر مي رسه بايد شيفتي ازشون استفاده كني .
يكي من ، يكي اون ... دو تا من ، يكي اون ... يكي من ، باز دوباره يكي من .
لبخندي كنترل نشده به لب زدم و وقتي كه سكوت كرد گردنبندش را از گردنم باز كردم و روي ميز گذاشتم : سامان ... كاري كه تو كردي ... برام خيلي ارزشمنده . اما ... بهتره كه اين پيش تو باشه .
سامان لبخند محوي به لب زد و پرسيد : چرا ؟ نو كه اومد به بازار كهنه مي شه دل آزار ؟
با لحن شتابزده اي گفتم : نه . مسئله اين نيست .
لبخند از روي لب هاي سامان محو شد با لحن گرفته اي پرسيد ، پس چيه ؟
گردنبند را به سمتش هل دادم و گفتم : سامان تو قراره وقتي بزرگ شدي اين گردنبند را بدي به همسرت .
سامان از اين حرف من به خنده افتاد و من متوجه بيان اشتباهم شدم . سامان انگشتش را پشت لبش كشيد و گفت :
- حالا كو تا بزرگ بشم . تا اون موقع باشه پيش تو امانت .
- اما ...
سامان گردنبند را بار ديگر به سمت من هل داد و گفت : من هديه اي را كه دادم ، هرگز پس نمي گيرم . اينو سهراب بهت نگفته .
درمانده نگاهش مي كردم كه از پشت ميز بلند شد و گفت ، معذرت مي خوام . مي رم دستشويي دستامو بشورم .
كارم از ريشه اشتباه بود و من به خاطر اين بي فكري به خودم لعنت فرستادم و در دل خودم را سرزنش كردم : " خواستي ابروشو درست كني ، چشمشم كور كردي . اَه . "
سر خورده و دمق ، گردنبند را از روي ميز برداشتم و بار ديگر آن را به گردنم آويختم .
بعد از ظهر زماني كه به ويلا برگشتم هوا كاملا گرفته و ابري بود و همه به نوعي تحت تاثير شرايط جوي كسل و افسرده به نظر مي رسيدند . طولي نكشيد كه باران گرفت و تا شب بي وقفه باريد . شب بعد از شام پدر بزرگ براي استراحت به اتاقش رفت و دايي ها براي صحبت در مورد مسائل كاري شركت به طبقه بالا رفتند . زن دايي ها در حالي كه با تپه ي بزرگي از باقلا و لوبيا سبز خودشان را مشغول كرده بودند آرام آرام گپ مي زدند . بچه ها دور آتش شومينه جمع بودند . پسرها پچ پچ مي كردند و سر به سر هم مي گذاشتند . آيدا هم با كتابي از نويسنده محبوبش ، خودش را مشغول كرده بود . آرام و بي صدا كنارش نشستم . سر برداشت و به رويم لبخند زد . جواب لبخندش را با لبخند دادم و گفتم :
- چي مي خوني ؟
آيدا طوري كتاب را بالا گرفت تا من بتوانم جلدش را ببينم آرام زير لب زمزمه كردم : خاكستر رُز ؟
آيدا سرش را تكان داد و گفت : توصيه مي كنم حتما بخونيش . فوق العاده است . ببين شروعش اينه " عشق صداي فاصله هاست . صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند . " قشنگه نه ؟
سرم را تكان دادم و گفتم : بله زيباست .
صهبا در حالي كه با استكاني نيمه پر از آب پشت اُپن آشپزخانه ايستاده بود پرسيد : كي مي خواد بدونه تو چند سالگي ازدواج مي كنه ؟
پسرها خنديدند اما صهبا بدون توجه به آنها به سمتمان آمد و مقابل شومينه روي زمين چهار زانو زد .
- هر كي مايله بياد جلو . رز اول تو بيا .
مردد نگاهش كردم و گفتم : چه كار كنم ؟
صهبا با دست به سمت راستش اشاره كرد و گفت : بيا بشين اينجا . مي گم بايد چي كار كني .
از جايم بلند شده بودم كه سامان هم سر پا ايستاد و گفت : منم هستم . و به دنبال او آرش : منم همين طور .
آيدا كتابش را روي مبل گذاشت و از جايش بلند شد : منم .
صهبا هيجان زده رو به سهراب كرد و گفت ، تو چي سهراب . نمي ياي ؟ بيا محافظه كار ضرر نمي كني .
عاقبت سهراب هم به جمع ما پيوست همگي روي زمين دور صهبا نشسته بوديم كه نفس عميقي كشيد و گفت ، همين اول گفته باشم مسخره بازي نيستا . اگه كسي بخنده جواب اشتباه در مي يايد . سامان با تواَم . تو هم همين طور آرش خان . هرهر و كركر ممنوع .
آرش غر زد : خوب حالا شروع كن بينيم حوصله مون سر رفت .
صهبا سرش را تكان داد و گفت خيلي خوب ساكت ! بذارين اول توضيح بدم . اول يه انگشتر به من بدين . ترجيحا حلقه باشه . هر چي ساده تر بهتر .
آيدا بلافاصله انگشترش را داد صهبا استكان را بالا گرفت و گفت : خوبه . حالا يكي يه تار مو از كله هاتون بكنين . ترجيحا بلند باشه .
آرش غر زد ، برو بينيم بابا ، ترجيحا . ترجيحا . مردم مي رن خداد تومن پول مي دن مو مي كارن ، اون وقت ما ...
سامان ميان حرفش دويد و گفت ، خوب حالا . اين قدر كِنس نباش آرش . تو كه روزي ده بار گيسات تو چنگولاي صهبا ريشه كن مي شه حالا اين يه دونه هم روش .
بعد رو به صهبا كرد و ادامه داد : اصلا صهبا خودشو بتكونه ، همه رقمي مو پيدا مي شه . صهبا جان ، قربون دستت يه زحمتي بكش شايد منم از زحمت مو كندن نجات دادي .
صهبا غر زد : اصلا به من چه . رز تار موت آماده است ؟
يك تار مو از سرم جدا كردم و به دستش دادم به دنبال من بقيه هم به تقلا افتادند و با تار مويي در دست منتظر نشستند صهبا تار مويم را گرفت و گفت ، بسيار خوب . اين كارو مي كنيم . شما استكانو مي ذارين رو ساعد دست چپتون . دقيقا اينجا ، روي نبضتون . بعد من تار موتونو به اين حلقه گره مي زنم و بالاي سطح آب بي حركت داخل استكان نگه مي دارم حلقه خودش كم كم شروع به حركت پاندولي مي كنه اون قدر عقب جلو مي ره كه به ديواره ي استكان مي خوره اون وقت ما مي شماريم . هر چند بار كه حلقه به استكان خورد و صدا كرد مي شه سني كه شما تو اون سن ازدواج مي كنين .
پسرها زير لبي مي خنديدند اما هر بار كه نگاه صهبا به سمتشان مي چرخيد نيش هايشان خود به خود جمع مي شد و محتاطانه سر تكان مي دادند . صهبا اول از همه كارش را با من شروع كرد . استكان را روي مچ دستم گذاشت و تار مويم را به حلقه گره زد بعد نفس عميقي كشيد و گفت ، خيلي خوب شروع مي كنيم . همه تمركز كنين .
سامان كمي خودش را جلو كشيد و چشم هايش را تنگ كرد : تمركز مي كنيم .
و بعد صهبا كارش را شروع كرد طولي نكشيد كه حلقه شروع به نوسان كرد و بعد ضربه ها شروع شد همه زير لب ضربه ها را مي شمرديم . يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، ... بيست ودو ، بيست و سه ، بيست و چهار ، بيست و چهار ، بيست و چهار ... كم كم حلقه از نوسان افتاد و در نهايت سر جايش ايستاد .
صهبا سرش را بالا گرفت و درست مثل اينكه فتح بزرگي كرده باشد ندا داد : بيست و چهار ! رز تبريك مي گم . تو سال ديگه عروسي مي كني .
از اين حرف صهبا به خنده افتادم و گفتم : واقعا ؟
صهبا قاطعانه جواب داد : ضمانت مي كنم . اين يه روش آزمايش شده است .
آيدا هيجان زده مچ دستش را جلو آورد و گفت : حالا من . صهبا شروع كن .
و صهبا شروع كرد و ما دوباره شمرديم . " بيست و سه "
صهبا نفس عميقي كشيد و گفت : سه سال ديگه آيدا . برو بذار باد بياد . بعدي .
تعداد ضربه هاي آرش به بيست و هفت رسيد و او ناراضي زير لب غر زد : اُي بخشكي شانس . بيست و هفت تا ؟!
صداي سه تا از ضربه هاش ضعيف بود نيم حساب نمي شن ؟
سامان او را با فشار آرنجش به عقب هل داد و گفت ، چونه بي چونه . توقف بي جا مانع كسب است . برو رد كارت برو . بعد رو به سهراب كرد و گفت : بده بياد اون زلفچي تو بينيم .
سهراب فقط خنديد و سامان در حركتي سريع ، تار مويي از موهاي جلوي سرش جدا كرد و به دست صهبا داد : بفرما مواد لازم آماده است مي توني شروع كني .
همان عمليات براي سهراب هم تكرار شد و ما باز با هم شمرديم : " بيست و سه ، بيست و چهار ، بيست و پنج ، بيست و پنج ، بيست و ... "
حلقه از حركت ايستاد و صهبا با لحن هيجان زده اي گفت : بيست و پنج ! واي يعني همين امسال . سهراب تو همين امسال عروسي مي كني .
بعد استكان را روي زمين گذاشت و ناليد : واي . مامان . حالا من چي بپوشم ؟
آيدا بار ديگر استكان را به دست صهبا داد و گفت : خوب حالا تو ام .هنوز سامان مونده .
سامان دستش را جلو آورد و با لحن پر شيطنتي گفت ، ببين مي شه يه كاري كني عروسيم به زمستون نيفته . ترجيحا تو فصل بهار باشه بهتره .
صهبا غر زد ، اصلا ولش كن اگه مي خواي مسخره بازي كني ...
سامان ميان حرفش دويد و گفت ، باشه . جون صهبا اگه مسخره بازي كنم . شروع كن
صهبا مشكوكانه نگاهش كرد و بعد كارش را شروع كرد . ما هم مثل دفعات قبل شمرديم : " نوزده ، بيست ، بيست و يك ، بيست و ... بيست و ... ، بيست و دو ، بيست و ... ، بيست و ... "
حلقه از حركت ايستاد .
- بيست و دو ! يعني من پارسال ازدواج كردم ؟!
آرش ميان خنده گفت ، شايدم معني اش اين باشه كه تو سرنوشت تو هيچ ازدواجي وجود نداره . متاسفم سامان تو ديگه نسلت منقرض شد .
همه خنديديم و صهبا اعتراض كرد : نخيرم . از بس مسخره بازي در آورد . من كه گفتم اين جوري جوابش اشتباه در مي ياد سامان آهي كشيد و گفت : حرص نخور صهبا جان . من مظلومانه به سرنوشتم تن مي دم اما چيزي كه مهمه اينه كه اگه دقت كرده باشين از اين آزمايش تجربي مي شه چند تا نتيجه گرفت .
لحظه ي كوتاهي نگاهم كرد و گفت ، اول اينكه اين طور كه بوش مي ياد هيچ كدوم از اعضاي اين خونواده با هم ازدواج نمي كنن و دوم ، اگه من الان يعني اين وقت شب برم خونه پيش اون زنم همون كه پارسال باهاش ازدواج كردم ! اگه با ساتور آشپزخونه قيمه قيمه ام نكنه حتما با كون لَقَت بيرونم مي ندازه پس مي شه من امشبو اينجا بمونم .
ترو خدا . فقط يه امشبو .
فقط سه روز ديگر در شمال مانديم . به خاطر مدرسه صهبا و دانشگاه آيدا و آرش مي بايست به خانه برمي گشتيم . در واقع مسافرتمان به شمال يك مسافرت بي موقع و خارج از برنامه بود كه پدر بزرگ فقط براي كمك به سلامتي من آن را ترتيب داده بود خوشبختانه من هم در طول آن چند روز ، كاملا سرحال و با نشاط بودم هيچ كسالتي در وجودم احساس نمي كردم .
صبح چهارشنبه براي برگشتن به تهران آماده شديم . آرش براي بنزين زدن يكي از ماشين ها رفته بود و ما منتظر برگشتنش بوديم . از پشت پنجره اتاقم منظره دريا را تماشا مي كردم . لحظات خوشي را در ان نقطه از زمين سپري كرده بودم حقيقتا دل كندن از آن منظره ي زيبا برايم سخت بود نگاهم از پنجره سمت آسمان چرخيد هوا باز گرفته و ابري بود و آسمان تاريك به نظر مي رسيد . هنوز از آرش خبري نشده بود بنابراين تصميم گرفتم از فرصت استفاده كنم و براي بار آخر قدمي در كنار دريا بزنم . با اين تصميم شنل بافتني آبي رنگم را از روي لباس هايم پوشيدم و از اتاقم خارج شدم . كسي داخل ساختمان نبود به نظر مي رسيد همه در حياط جلويي ويلا ، مشغول جا دادن وسايلشان در صندوق عقب ماشين ها بودند از در پشتي ويلا به ساحل رفتم و آرام آرام به سمت دريا كشيده شدم . هنوز بقاياي آتشي كه شب پيش كنار دريا روشن كرده بوديم تا روي آن جگر گوسفند كباب كنيم روي ماسه ها باقي بود ياد خنده هايمان افتادم و آن موسيقي شاد و رقص دسته جمعي به ياد ماندني كه حتي پدر بزرگ را به ساحل كشانده بود .
با يادآوري خاطرات شاد شب پيش بي اختيار لبخند زدم و ريه هايم را از عطر خوشايند دريا پر كردم . بازوهايم را در بغل گرفتم و به دور دست ها جايي كه آسمان و دريا به هم مي رسيد چشم دوختم . چقدر زندگي من تغيير كرده بود و چقدر من به آن تغييرات جديد دل بسته بودم . حالا مي دانستم كه سهراب ، كسي كه هميشه در نظرم دست نيافتني مي نمود نسبت به من بي توجه نيست . مي دانستم كه بايد منتظر رسيدن آن لحظه بمانم . لحظه اي كه او شهامت دوباره عاشق شدن را در وجودش پيدا كند و روحش را با عشقي همان قدر عميق و واقعي كه من در طلبش بودم درآميزد .
قطره اي باران روي گونه ام چكيد و نگاهم را به سمت آسمان كشاند لبخندي به لب زدم و زير لب زمزمه كردم :
فقط كافي است دست روي شانه ام بگذاري و بگويي
" تو خوبي " تا من براي هميشه خوب باشم
فقط كافي است قطره اي از نگاهت بنوشم
و راه به اين درازي را تا آخر بدوم فقط كافي است نگاهم كني
قطرات باران شدت گرفته بود صورتم را رو به آسمان گرفتم و چشمانم را به روي هم گذاشتم قطره هاي درشت باران هر كدام با ضربه اي شبيه قلقلكي نرم به صورتم مي خورد و آرام به پائين سر مي خورد نفس عميقي كشيدم و زير لب زمزمه كردم : خدايا ... مهربانم ، به خاطر تمام اونچه كه به من دادي از تو ممنونم .
ناگهان سايه اي به روي پلك هاي بسته ام افتاد و صداي ضرب آهنگ قطره هاي باران عوض شد چشم باز كردم . چتري سياه بالاي سرم بود نگاهم سريع به سمت صاحب دستي كه چتر را بالاي سرم گرفته بود چرخيد . سهراب بود . آن قدر بي صدا آمده بود كه از ديدنش در كنارم جا خوردم بي اختيار پرسيدم ، تو اينجا چه كار مي كني ؟
سهراب لبخندي زد و گفت : دنبالت مي گشتم .
با هيجاني كه در درونم بود به زحمت مي توانستم روي كلماتي كه مي شنيدم فكر كنم با لحن متعجبي پرسيدم : دنبال من ؟!
سهراب سري تكلن داد و گفت : همه جا رو دنبالت گشتم فقط مونده بود اينجا ، كه فكر نمي كردم تو اين هوا اينجا باشي ظاهرا از حالت نگاهم فهميد كه من حسابي از مرحله پرتم براي همين هم ادامه داد : آرش برگشته . همه منتظر تو بوديم .
به خودم آمدم اصلا به زمان سپري شده فكر نكرده بودم گويا وقتش رسيده بود كه به خانه برگرديم سري تكان دادم و با لحن عذرخواهانه اي گفتم : آ ... معذرت مي خوام . اومده بودم با دريا خداحافظي كنم . زمان فراموشم شد .
سهراب لبخندي زد و نگاهش را به دريا دوخت ، اشكالي نداره . منم بارها ، دچار اين حالت شدم دريا آرامشي به روح انسان مي بخشه كه شايد هيچ كجاي ديگه نشه به دستش آورد . هميشه دل كندن از معشوق براي عاشق سخته . تو عاشق دريا شدي رز .
سرم را به نشانه ي تاييد حرفش تكان دادم و گفتم ، بله . همين طوره . و عاشق تك تك اعضاي خانواده ام .
سهراب با لبخندي جذاب نگاهم كرد و با لحن شگفت زده اي پرسيد : واقعا ؟
فقط سرم را به نشانه مثبت تكان دادم و او با همان لحن شگفت زده و خندان ادامه داد : يعني اميدوار باشم كه ديگه با من مشكلي نداري ؟
از حرفش به خنده افتادم سرم را به نشانه رد ادعاي او تكان دادم و گفتم : اوه نه . اين تو بودي كه با من مشكل داشتي . سهراب نگاهش را در نگاهم گره زد . نگاهش مسحور كننده بود يك نگاه عميق و مردانه كه از جاذبه شرقي پر بود هنوز آن لبخند زيبا را گوشه ي لب هايش داشت پرسيد : حالا چي ؟
هيجان زده بودم با تمام وجود سعي كردم آن لبخند شوخ را روي لب هايم نگه دارم . نمي دانم چرا . اما از اينكه صحبت هايمان جدي به نظر برسد دلهره داشتم . بعد از مكثي چند لحظه اي با همان لبخند و لحن پر شيطنت جواب دادم : نه !...
فكر نمي كنم .
سهراب از سر رضايت سرش را تكان داد و گفت : خوبه . اين مي تونه ... يه شروع خوب محسوب بشه .
در جوابش لبخند به لب شانه اي بالا انداختم و گردنم را كج كردم كه يعني " شايد "
اما با قلب پر تپش خودم ، روراستر از آن بودم نگاهم را به امواج آرام دريا دوختم و هيجان زده در دلم زمزمه كردم : " بله ، اين مي تونه يه شروع خوب باشه "
لحظاتي بعد صداي سهراب را شنيدم كه گفت بهتره ديگه برگرديم . بقيه منتظرن .
سرم را به نشانه موافقت تكان دادم و همراه با نفس عميقي گفتم : بله بهتره برگرديم .
شانه به شانه ي هم در زير قطره هاي باراني كه به روي سرپناه مشتركمان شادمانه ضرب گرفته بودند به سمت ساختمان ويلا رفتيم . همه داخل سالن جمع بودند كه ما وارد شديم از ديدن آن همه چشم كه كنجكاوانه و پرسش بار نگاهمان مي كردند خجولانه سر بع زير انداختم و گفتم : ببخشيد اگه دير كردم .
زن دايي با ديدنم بي تابانه از روي مبل بلند شد و در حالي كه به سمتمان مي آمد اعتراض كرد ، رز ، عزيزم . تو تازه يه كم بهتر شدي . نبايد اين طور بي احتياطي كني . دوباره سرما مي خوري مريض مي شي .
سرم را بالا گرفتم و گفتم : اصلا خيس نشدم . سهراب با خودش چتر داشت .
بي اختيار براي بيان اين جمله به عقب برگشتم و نگاهم در نگاه سهراب افتاد او در آستانه در ايستاده بود و چتر بسته اش را پائين گرفته بود . سينه اي صاف كرد و خطاب به زن دايي گفت : درست به موقع رسيدم . مامان جان نگران نباش . باز براي لحظه اي كوتاه نگاهمان با هم تلاقي كرد و بعد او قدم به داخل سالن گذاشت . دايي كامران همين طور كه از روي صندلي بلند مي شد نفس عميقي كشيد و گفت : خوب پس بيشتر از اين معطلش نكنين . آقا جون بيرون تو ماشين منتظره .
زن دايي نسرين فلاسك چاي را از روي اُپن آشپزخانه برداشت و گفت : خيلي خوب راه مي يفتيم . هر كي ببينه بغل دستي اش هست .
صهبا خنديد و گفت : آره مثل وقتايي كه از طرف مدرسه مي ريم اردو ، بغل دستي من ساقي جون بود و آرش . جلو هم كه سامان بود و سهراب . بذار ببينم . اوم ، اوم ، اوم ، اوم ، همه حاضرن مي تونيم راه بيفتيم .
زن دايي همين طور كه از كنار صهبا مي گذشت جواب داد : نخير . اين دفعه شما جاتو با آيدا عوض مي كني .
صهبا با چشم هاي گشاد شده اعتراض كرد : مامان !
و زن دايي قاطعانه جواب داد : مامان بي مامان . همين كه گفتم . جاده ها لغزنده است . شلوغ مي كني حواس سهراب پرت مي شه .
صهبا ملتماسانه ناليد : مامان . شلوغ نمي كنم .
زن دايي باز سرش را بالا انداخت و گفت ، گفتم نه . با سامان جفت مي شيد ديگه نمي شه كنترلتون كرد .
صهبا هنوز تسليم نشده بود . باز قصد اعتراض كردن داشت كه سامان از روي مبل بلند شد و با لحن گرفته اي گفت :
- من مي رم ماشين بابا اينا .
بعد هم بدون اينكه منتظر كسي بماند بدون هيچ حرف ديگري از سالن خارج شد . زن دايي نسرين رو به آرش كرد و با لحن نامطمئني پرسيد : چش بود ؟
آرش هم فقط شانه اي بالا انداخت و به دنبال سامان از ساختمان خارج شد زن دايي هم بعد از لحظه اي سكوت به سمت در خروجي رفت و گفت ، راه بيفتين ديگه دير شد .
باز آن دلشوره ي غريب به جانم افتاد هنوز آن شك در دلم باقي بود . رفتار سامان طوري بود كه رسيدن به يك اطمينان خاطر غير ممكن به نظر مي رسيد . سهراب از كنارم گذشت و من با نگاه تا نزديك در خروجي دنبالش كردم اما بعد صداي صهبا نگاهم را به سمت خود كشاند .
- سامان چش شد ؟ از دست من ناراحت شد ؟
به جاي من آيدا با لحن مهربانانه اي جواب داد : نه بابا ، تو كه چيزي نگفتي . حتما از چيز ديگه اي ناراحته .
و من با خودم فكر كردم : " از من "
آيدا بعد از مكث كوتاهي ادامه داد : نگران نباش . سامان چيزي تو دلش نمي مونه ... خوب ديگه بريم . الان صداشون در مي ياد .
لحظاتي بعد ما هم به جمع بقيه پيوستيم و به سمت تهران حركت كرديم . وقتي بعد از چند روز دوري ، يك بار ديگر قدم به داخل اتاقم گذاشتم احساس تعلق داشتن را با تمام وجودم احساس كردم . آرامش عميقي كه در بندبند وجودم دويد همان آرامش خوشايند بازگشتن به خانه بود . من به خانه بازگشته بودم و اين براي من يك اتفاق تازه و دلخواه بود .
* * *
كار فيلمبرداري عقب افتاده بود براي همين بعد از ظهر روز پنج شنبه با وجودي كه حال مساعدي نداشتم همراه بقيه بچه ها به جمع بچه هاي گروه پيوستم . قبل از رفتن به خاطر سردردي كه داشتم قرص مسكني خوردم اما تاثير چنداني به حالم نداشت . از شب پيش حرارت بدنم باز بالا رفته و سرم از شدت درد سنگين شده بود با تمام اين احوال به شدت سعي مي كردم كه ظاهرم را حفظ كنم و هر طور شده كاري را كه به عهده گرفته بودم به انجام برسانم .
فيلمبرداري داخل ساختمان و فضايي شبيه يك كلاس درس انجام مي شد زماني كه عليرضا استراحت داد بي حال و بي رمق خودم را به گوشه كلاس كشاندم و داخل يكي از صندلي ها فرو رفتم يكي از پاهايم را روي ديگري انداختم و چشمانم را به روي هم گذاشتم چند لحظه بعد با شنيدن صداي سهراب چشم هايم را گشودم او يكي از صندلي ها را جلو كشيد و در حالي كه روي آن مي نشست پرسيد : تو حالت خوبه ؟
لبخندي به رويش زدم و گفتم : آره . من خوبم . فقط ...
سهراب با لحن نگراني پرسيد : فقط چي ؟
كمي خودم را روي صندلي بالا كشيدم و گفتم : چيزي نيست فقط كمي خسته ام .
سهراب با نگاه دقيقش صورتم را مي كاويد با لحن نامطمئني پرسيد : مطمئني ... مي خواي برسونمت خونه ؟
سرم را به نشانه منفي تكان دادم و با لحني قدرشناسانه گفتم ، نه سهراب . من حالم خوبه . هنوز كلي از فيلمبرداري مونده .
سهراب درست مثل يك پدر جدي سرش را به نشانه ي بي اهميت جلوه دادن مسئله تكان داد و با لحن قاطعي جواب داد ، نه . نه . باقيش باشه براي فردا .
و همين طور كه سرپا مي ايستاد ادامه داد ، من با عليرضا صحبت مي كنم ... عليرضا !
عليرضا بيرون در باز اتاق مشغول صحبت با يكي از بچه هاي تداركات بود با شنيدن اسمش به سمت ما برگشت و منتظر نگاهمان كرد . سهراب هنوز كنار من ايستاده بود نيم نگاهي به سمت من انداخت و خطاب به عليرضا گفت :
- رز يه كم كسالت داره .
نگاه سريع سامان از شنيدن اين حرف به سمت من چرخيد از جمعي كه مشغول صحبت كردن با آنها بود جدا شد و به سمت ما آمد .
سرپا ايستادم خواستم حرفي بزنم كه سهراب ادامه داد : شما سكانسايي رو كه مربوط به آيدين مي شه با مسعود ادامه بدين .
بعد رو به يكي از بچه هاي فيلمبردار گروه كرد و گفت ، مسعود جان ! دوربين با تو . رُز رو كه گذاشتم خونه برمي گردم . مسعود سرش را به نشانه موافقت تكان داد و نگاهش را براي گرفتن تاييدي از جانب عليرضا به سمت در چرخاند . عليرضا لحظه اي ساكت نگاهمان كرد بعد با لحن مرددي خطاب به سهراب گفت ، سهراب يكي ... يكي اومده با تو كار داره . سهراب همين طور كه به سمت در مي رفت پرسيد : كي ؟ نپرسيدي ...
- سلام .
از ديدن دختر جواني كه ناگهان در آستانه در كنار عليرضا ظاهر شد نفسم بند آمد . سهراب همانجا چند قدم مانده به در سر جايش خشك شد . سكوتي سنگين و غير عادي بر فضا سايه انداخت تنها صدايي كه شنيدم ، صداي سامان بود كه ناباورانه زير لب زمزمه كرد ، مرجان ؟!
و من انگار چيزي درونم فرو ريخت . بدنم به يكباره داغ شد . آن قدر حرارت بدنم بالا رفته بود كه متوجه گرمي خوني كه از بالاي لبم به پائين سر مي خورد نشدم . هشدار عليرضا من را متوجه وضعيتم كرد :
- رز ... از دماغت ...
دستم ، سريع و بي اختيار به سمت صورتم كشيده شد . سامان با ديدنم زير لب ناليد ، خداي من . تو كه باز خون دماغ شدي .
در حركتي شتابزده ، دستمالي از جيبش در آورد و همين طور كه آن را به دست من مي داد با لحن سرزنش بار اما نگراني ادامه داد ، چرا زودتر نگفتي كه حالت خوب نيست ؟... بيا ، بيا ، مي برمت دستشويي .
به كمك سامان به سمت در خروجي رفتيم عليرضا براي باز كردن راه ، وارد اتاق شد و مرجان خودش را عقب كشيد بيرون در نگاهمان براي لحظه اي كوتاه با هم تلاقي كرد . درست به همان زيبايي نگران كننده اي بود كه فكرش را مي كردم . لبخند كمرنگي به رويم زد و نگاهش را به سمت سامان چرخاند . صدايش برخلاف انتظار من آهنگي بچه گانه و معصوم داشت زير لب با لحن خجولانه اي زمزمه كرد ، متاسفم سامان . مثل اينكه بد موقع مزاحم شدم .
سامان در جوابش با لحن خشك و برخورنده اي گفت : دقيقا !
مرجان نگاهش را به زير انداخت سامان هنوز با انزجار نگاهش مي كرد كه سهراب با چهره اي گرفته به سرعت از بينمان گذشت و به سمت در خروجي رفت . مرجان نگاه درمانده اي به سمت ما انداخت و به دنبال او از جا كنده شد همين طور كه به دنبال او مي دويد با لحن ملتمسي صدايش زد : خواهش مي كنم سهراب . بايد باهات حرف بزنم .
سامان با فشار ملايم دست من را به جلو هل داد در دستشويي را برايم باز كرد و گفت : برو تو . دست و روتو بشور . بايد بريم بيمارستان .
وارد دستشويي شدم و كنار شير آب مقابل آينه ايستادم . چقدر رنگ چهره ام سرخ و چشمانم ملتهب شده بود .
دستمال را از مقابل دماغم برداشتم . هنوز خونريزي داشت . شير آب را باز كردم و دست هايم را زيرش گرفتم خون قطره قطره از دماغم داخل كاسه ي دستشويي مي چكيد و در زير فشار آب رنگ مي باخت . نگاهم به روي دست هايم ثابت ماند مي لرزيدند . چه اتفاقي داشت مي افتاد ؟
مرجان درست مثل كسي كه مويش را آتش زده باشند ناگهان آمده بود و من باز خون دماغ شده بودم . " خوب اين يعني چي ؟ "
صداي عصبي و اضطراب آلود سامان فرصت جدال فكري بيشتر را به من نداد .
- داري چي كار مي كني ؟
حقيقتا در آن لحظه مغزم از كار افتاده بود . سر برداشتم و همين طور مات و حواس پرت ، خيره نگاهش كردم ذره اي تمركز نداشتم انگار كله ام داغ كرده بود باز همان سوال قبلي در ذهنم تكرار شد : " خوب اين يعني چي ؟ "
سامان عصبي و آشفته حال از جا كنده شد : تو چت شده ؟ نكنه عقلتو از دست دادي ؟
خون از بالاي لبم روي لباسم مي چكيد اما من هنوز مات و مبهوت نگاهش مي كردم مقابلم كه رسيد ايستاد دستش را روي شانه ام گذاشت و تكانم داد .
- با تو ام رز.
ناگهان مثل ديوار سستي كه با وزش يك نسيم فرو مي ريزد ، فرو ريختم . انگار زير پايم خالي شد نتوانستم خودم را سرپا نگه دارم . چشم هايم سياهي رفت و من به پائين كشيده شدم . اما باز اين بار هم واكنش سريع و به موقع سامان بود كه مانع از افتادن من به روي زمين شد . همان طور كه بي حال درون آن سياهي گرداب مانند كشيده مي شدم صداي فرياد دستپاچه اش را شنيدم .
- صهبا ... آيدا . يكي بياد كمك . آرش !... آرش !
بچه ها سراسيمه داخل دستشويي شدند صداي آرش را شنيدم كه دستپاچه و وحشتزده پرسيد ، چي شد ؟
سامان كه به سختي زير بازويم را گرفته بود با لحن تند و شتابزده اي جواب داد : معلوم هست كدوم گوري هستين شما ؟
بيا كمك كن زير بازوشو بگير . بايد ببريمش تو ماشين . بدو واينسا .
آرش به سمت من دويد و زير بازوي ديگرم را گرفت روسري از سرم افتاده بود و تمام جلوي لباسم خوني شده بود
صهبا به گريه افتاده بو.د . آيدا هم وحشتزده و نگران بازوي او را ميان انگشتانش مي فشرد از كنارشان گذشتيم و از دستشويي خارج شديم تمام بچه هاي گروه نگران و كنجكاو بيرون در جمع شده بودند . عليرضا تا كنار در خروجي ساختمان همراهمان آمد دستي روي شانه سامان زد و گفت : ما رو بي خبر نگذار .
سامان فقط سرش را تكان داد و بعد از ساختمان خارج شديم . ماشين رو به روي ساختمان ، كنار خيابان پارك شده بود كنار ماشين ، سامان نگاهش را به صورتم دوخت و پرسيد : مي توني سرپا بايستي .
سرم را به نشانه مثبت تكان دادم . سامان رو به آرش كرد و گفت : آرش محكم بگيرش نيفته . من در ماشينو باز مي كنم .
بعد بازويم را رها كرد و براي باز كردن در ، ماشين را دور زد . دست آزادم را روي سقف ماشين گذاشتم هنوز داخل زانوهايم مي لرزيد . مطمئن نبودم كه اگر آرش زير بازويم را رها كند بتوانم سرپا بايستم . به سنگيني نفس عميقي كشيدم و سرم را بالا گرفتم از ديدن سهراب و مرجان كه كمي دورتر از ما ، داخل پياده رو مشغول صحبت بودند قلبم گرفت چه حس ناخوشايندي بود .
سامان در ماشين را باز كرده بود شتابزده به سمت ما دويد تا در را براي سوار شدن من باز كند . در را باز كرد و در حركتي سريع ، مجله اي را كه روي صندلي افتاده بود پشت ماشين پرت كرد . وقتي ايستاد در ماشين را تا آخر عقب كشيد و خطاب به آرش گفت : كمك كن بشينه .
هنوز جهت نگاهم به سمت سهراب و مرجان بود كه سامان جاي آرش را در كنارم گرفت : اجازه بده آرش .
آرش كنار رفت و او زير بازويم را گرفت : سوار شو رز .
حواس پرتي من را كه ديد مكث كرد و نگاهش را به سمت من چرخاند چند لحظه بعد از فشار انگشتان دستش روي بازويم فهميدم كه او هم همان صحنه اي را ديده كه من ديدم . تقريبا با فشار من را به داخل ماشين هل داد و روي صندلي نشاند حركاتش عصبي و تند بود جعبه ي دستمال كاغذي را از روي داشبورد برداشت و همين طور كه پشت سر هم از آن دستمال بيرون مي كشيد با لحن گرفته و دلگيري گفت : نگران نباش . چيز زيادي از دست ندادي .
نگاهم به روي نيم رخ اش ثابت بود اما او نگاهم نمي كرد همچنان داشت از داخل جعبه دستمال بيرون مي كشيد عاقبت دست خون آلودم را به سستي دراز كردم و روي جعبه گذاشتم .
- بسه سامان . كافيه .
دست هاي سامان از حركت ايستاد . برگشت و نگاهش را در نگاه بي حالم دوخت . اشك در چشمانش حلقه زده بود . حالت نگاه غم گرفته و ملتمس اش چهار ستون بدنم را لرزاند . نگاهم را از نگاهش بريدم و با دستي مرتعش ، دستمال ها را از دستش گرفتم . هنوز نگاه سامان را روي صورتم حس مي كردم كه آرش پرسيد : مي رين بيمارستان ؟
سامان ايستاد و در ماشين را به هم زد : آره مي برمش بيمارستان .
آرش ادامه داد ، مي خواي منم بيام ؟ يا يكي از دخترا .
صهبا به شنيدن اين حرف از آيدا جدا شد و قدمي به جلو برداشت : من بيام
سامان همين طور كه ماشين را دور مي زد تا از در سمت راننده سوار شود جواب داد ، نه نيازي نيست . شما برين داخل . سوار شد و در را پشت سرش به هم زد آيدا به سمت پنجره خم شد و گفت ، پس زنگ بزن .
سامان سرش را به نشانه موافقت تكان داد و ماشين را روشن كرد زماني كه از كنار مرجان و سهراب مي گذشتيم نگاهم باز از پشت شيشه جلويي ماشين به سمتشان كشيده شد . سهراب كلافه به نظر مي رسيد دستش را به تنه ي درخت كنار پياده رو گرفته بود و انتهاي خيابان را نگاه مي كرد مرجان هم دستمالي دستش بود و داشت گريه مي كرد . بغض بي اختيار راه گلوي من را هم فشرد و چانه ام را لرزاند لب هايم را روي هم فشردم و از گوشه ي چشم نگاهي به سمت سامان انداختم او هم دندان هايش را محكم روي هم فشرده بود و اين از عضلات منقبض شده ي صورتش پيدا بود . انگشتانش را طوري محكم به دور فرمان ماشين پيچيده بود كه قطره اي خون در آنها باقي نمانده بود ناگهان سرش را به سمت من چرخاند و با نگاهش غافلگيرم كرد .
- هنوز از دماغت خون مي ياد ؟
نگاهم را پائين گرفتم و دستمال خون آلود را در مشتم مچاله كردم خون لاي انگشتانم تقريبا خشك و چسبناك شده بود حتي دهانم هم مزه ي خون مي داد . خون گوشه لبم خشك شده بود دستمالي تميز گوشه دهانم كشيدم و گفتم : نه . بند اومده . سامان لحظه اي در سكوت نگاهم كرد بعد بار ديگر نگاهش را به رو به رو دوخت و گفت ، خوبه . الان مي ريم بيمارستان .
بدون اينكه نگاهش كنم زير لب گفتم : نه سامان . برو خونه .
سامان با لحن متعجبي پرسيد ، برم خونه ؟!
نگاهش كردم و گفتم : خواهش مي كنم سامان .
سامان نگاه تند و خشمگيني به سمت من انداخت و گفت : دوباره شروع نكن رز... اين دفعه ديگه عقلمو دست تو نمي دم . خواستم حرفي بزنم كه سامان اين فرصت را به من نداد با لحن كلافه اي ادامه داد : تو بايد بري دكتر . مي فهمي ؟
آرام زير لب جواب دادم ، باشه ... اما نه حالا .
سامان آرنجش را به لب پنجره تكيه داد و با حالتي عصبي در موهايش چنگ انداخت : واي رز داري ديوونه ام مي كني .
فكر مي كني با دكتر نرفتن تو چيزي عوض مي شه . بالاخره تو يه مشكلي داري يا نه ؟
وقتي سكوتم را ديد نگاه ملتمسش را به سمت من چرخاند و با لحن مايوسانه اي زير لب ناليد : تو به من قول دادي رز .
سرم را پائين انداختم و گفتم ، آره اما ... الان نه . الان فقط مي خوام برم خونه . خواهش مي كنم .
سامان لحظه اي خيره نگاهم كرد بعد دلگيرانه از من رو برگرداند و به نشانه تاسف سرش را تكان داد . باقي راه در سكوتي سرد و قهرآلود طي شد و ما ، همان طور كه من خواسته بودم به خانه ي پدر بزرگ رفتيم .
دكتر جواهري خيلي زود به عيادتم آمد و بعد از يك معاينه دقيق برايم آزمايش نوشت . همه به خاطر حال من دلواپس و نگران بودند حتي خودم هم كم كم داشت باورم مي شد كه مشكل بيماري ام ، يك مشكل جدي است از رسيدن به اين باور و از يادآوري ماجرايي كه بعد از ظهر آن روز اتفاق افتاده بود ، دل نازك و حساس شده بودم محبت و دلسوزي ديگران بغضي ناخواسته را در گلويم مي نشاند و نفس كشيدن را برايم سخت مي كرد . بي جهت دلم مي خواست گريه كنم دلم مي خواست مي توانستم تنها باشم اما اتاقم آن شب از ترافيك سنگين چهره هاي نگران پر بود . همه مي آمدند ، حالم را مي پرسيدند و مي رفتند . پدر بزرگ چندين بار به اتاقم آمد و حتي يك بار كه فكر نمي كرد بيدار باشم ، دستش را براي تخمين زدن درجه حرارت بدنم روي پيشاني ام گذاشت و بعد مهربانانه موهايم را نوازش كرد .
آن شب حتي مجبور شدم يك بار ديگر از آن جوشانده تلخ و بدمزه ي توران خانم بنوشم . هر چند كه اين بار ديگر مزه اش در نظرم به وحشتناكي بار اول نبود .
بالاخره نزديك نيمه شب بود كه تبم كمي پائين آمد و زن دايي سميرا بعد از اينكه من بارها به او اطمينان دادم كه حالم بهتر شده ، رضايت به رفتن داد . وقتي چراغ اتاق را خاموش كرد و رفت ، اشك هاي من هم آمدند . نمي دانم چرا . اما آن شب با وجود آن همه محبت صميمانه اي كه از تك تك آن ها ديده بودم باز احساس تنهايي مي كردم و خودم را غريب و بي پناه مي ديدم دلم هواي دست هاي مهربان مادر و نگاه ها و لبخندهاي گرم و اطمينان بخش پدر را كرده بود .
دلگرفته و غمگين صورتم را داخل بالش فشردم تصاوير آن روز بعد از ظهر مدام در ذهنم مي چرخيد و مقابل چشمانم جان مي گرفت و فكر كردن به اين مسئله كه نه سامان و نه سهراب ، هيچ كدام براي ديدنم نيامده بودند غصه ي دلم را بيشتر مي كرد . سوال هاي زيادي در سرم مي چرخيد . سوال هايي كه فكر كردن به جوابشان مرا دچار دلشوره و اضطراب مي كرد . " سامان " ، " سهراب " ، "مرجان " راستي چرا برگشته بود ؟ اگر واقعا دوستش داشت پس چرا رفته بود و اگر دوستش نداشت چرا دوباره برگشته بود ؟ آن هم حالا ... حالا كه من در وجود خودم به احساسي تازه رسيده بودم .
به ياد جمله سهراب افتادم همان جمله اي كه آخرين لحظه در كنار دريا به من گفته بود " هميشه دل كندن از معشوق براي عاشق سخته " . آيا اين جمله پاياني براي تمام احساس و هيجان من نبود ؟ آيا هنوز در قلب او جايي براي عشق مرجان وجود داشت ؟ و اگر بود پس من براي او چه بودم ؟ تكليف آن غنچه هاي رز و شعرهاي عاشقانه چه مي شد ؟ و آن گردنبند طلايي قابدار ؟
مسئله كمي شبيه يك مثلث عشقي بود . سهراب بود و مرجان ! كه آمده بود و با عشق مردي مواجه بود كه چون آتش زير خاكستر خفته اي با وزش نرمترين نسيم از پرده بيرون مي جهيد و شعله ور مي شد اين همان خصلت جاودانگي عشق بود . و در آن سو من يك مدعي ديگر با عشق نوپايي كه جرقه اي بيش نبود و در مواجهه با يك تندباد نامهربان احتمال خاموشي اش مي رفت . هر عقل سليمي در يك نگاه به همان نتيجه اي مي رسيد كه من آن شب رسيدم اين يك مثلث عشقي نامتعادل بود و من مايوسانه به اين نتيجه رسيدم كه من در مقابله با مرجان ، اگر براي تصاحب دوباره ي عشقش آمده باشد هيچ شانسي نخواهم داشت . به ياد شعر پدر بزرگ افتادم :
من او را دوست مي داشتم ولي او نفهميد
او مرا دوست داشت ولي به من نگفت
آه سرنوشت من ، تو چه بازيها كه با من نكردي ...
بغض يكبار ديگر راه گلويم را فشرد و من صورتم را داخل بالش زير سرم فشردم .
جايي كه قلب آنجاست(20)
جايي كه قلب آنجاست(20)
| نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۷:۰۰:۴۸ توسط: مديريت فروشگاه موضوع:
نظرات (0)


